doostaneh

yaddashtha&negashteha


یك سارق كه وارد یك منزل مسكونی در «كوآلالامپور»، مركز مالزی شده بود، مدعی شد سه روز بدون آب و غذا و با حضور ارواح در این خانه محبوس شده‌است.

«عبدالملك حكیم جوهر» سخنگوی پلیس مالزی در گفت‌وگو با خبرگزاری شینهوا گفت: صاحبان یك منزل مسكونی در «كوآلالامپور» پس از آنكه از مسافرت بازگشتند با یك مرد 36 ساله مواجه شدند كه از بی‌آبی و بی‌غذایی رو به موت بود. آنها سریعا با اورژانس تماس گرفته و او را به بیمارستان منتقل كردند.

سارق نگون‌بخت پس از به هوش آمدن به پلیس گفت: چند بار سعی كرده از منزل خارج شود، اما هر بار یك «نیروی فوق طبیعی» مانع از خروج وی شده و او را به زمین پرتاب می‌كرده است.

این در حالیست كه رسانه‌های محلی مالزی لقب «خانه ارواح» به محل سرقت این دزد داده‌اند.

«عبدالملك حكیم جوهر» نیز طی مصاحبه‌ای با رسانه‌های محلی اعلام كرد كه برای بررسی دقیق در مورد ادعای این سارق به جستجو در منزل مورد نظر خواهد پرداخت.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:56  توسط pouya  | 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


زیارتگاهی به‌تازگی در شهر "آسفی" مراكش به گونه‌ای مورد توجه قرار گرفته كه بسیاری از مسلمانان فریب‌خورده، دور آن طواف می‌كنند.

این ضریح كه "سیدی شاشكال" نام دارد، توانسته طی یكی دو سال اخیر بسیاری از مسلمانان منحرف و ساده‌لوح را به خود جذب كند و به اصطلاح به قبله‌گاهی برای آنان تبدیل شود.

منابع آگاه از مراكش اعلام می‌كنند كه به قدری انحراف در افكار مردم این منطقه رسوخ كرده كه آنان همزمان با اعمال حج،‌ كارهایی مشابه مانند طواف و غیره را در اطراف این زیارتگاه انجام می‌دادند و حتی بسیاری از آنان آن را حج دوم یا آن ضریح را كعبه دوم می‌دانند.

در واكنش به این اعمال كه مورد انتقاد شدید بسیاری از علمای دینی قرار گرفت، عبدالرزاق جای، استاد شریعت و علوم اسلامی در دانشگاه ملی رباط گفت: "چنین رفتارهایی به دوران جاهلیت باز می‌گردد و دولت باید هر چه سریع‌تر با آن برخورد كند".
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:55  توسط pouya  | 

گربه بالدار

گربه‌ بالدار (+عکس)

زنی در چین صاحب گربه‌ای است كه دارای دو بال است. گربه‌های دیگر از نزدیك شدن به این گربه هراس دارند و اغلب با اكراه از كنارش رد می‌شوند.
 

خانم «گرانی فنگ» به «هواشینگ نیوز» گفت: ابتدا من متوجه جوانه زدن دو چیز برجسته روی بدن گربه‌ام شدم و بعد آنها خیلی سریع شروع به رشد كردند و در عرض یك ماه تبدیل به دو بال شدند. این دو بال كه دارای استخوان است ظاهرای شبیه فرشته‌ها به گربه من داده است.

این خانم ادامه داد مردم برای دیدن این گربه به خانه من می‌آیند و برای آن كه چند لحظه گربه‌ام را در دستان خود بگیرند، با یكدیگر ملاقات می‌كنند.

 

كارشناسان معتقدند كه علت چنین پدیده‌ای می‌تواند یك جهش ژنتیكی باشد و نباید از زندگی عادی این گربه جلوگیری كرد.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:52  توسط pouya  | 

20دختر جوان، قربانی خواستگار قلابی!
1387/09/25
آن روز بعد از اینكه همراه كامران در آن رستوران ناهار خوردیم، وی هدیه گرانقیمتی به من داد و گفت كه احساس می‌كند دختر رویاهایش را پیدا كرده است.

 

به گزارش همشهری، باشگاه ورزشی، مخفیگاه خواستگار فریبكاری بود كه با وعده ازدواج دختران جوان را به دام خود می‌كشاند.

این مرد برای اجرای نقشه‌هایش جوان مغازه‌داری را فریب داده بود تا طعمه‌های وی را شناسایی كند.

تحقیقات پلیس برای دستگیری متهم، به‌دنبال شكایت دختر جوانی آغاز شد كه مدعی بود در دام یك خواستگار قلابی گرفتار شده است.

این دختر جوان در تشریح ماجرا به ماموران گفت: همه چیز از زمانی شروع شد كه برای خرید دفترچه یادداشت به یك مغازه فروش لوازم‌التحریر رفته بودم. آن روز در حال انتخاب دفترچه مورد نظرم بودم كه جوان فروشنده از من برای یكی از دوستانش به نام كامران خواستگاری كرد.

ابتدا فكر كردم قصد شوخی دارد ولی او كاملا جدی حرف می‌زد و مدعی بود دوستش ساكن كشور دیگری است و چند روزی می‌شود كه برای ازدواج و انتخاب همسر آینده‌اش به ایران آمده است.

او می‌گفت كه كامران از خانواده‌ای ثروتمند است و قصد دارد با دختری با مشخصات من ازدواج كند. با این ترفند بود كه وی مرا فریب داد و سپس شماره تلفن دوستش را به من داد و خواست با او تماس بگیرم.

دختر جوان ادامه داد: جوان فروشنده آنقدر از ثروت خانواده كامران و موقعیت خوب اجتماعی او حرف زد كه وسوسه شدم برای یكبار هم كه شده با او تماس بگیرم.

در تماس اول، او آنقدر مودب صحبت كرد كه تصور نمی‌كردم نقشه شومی در سر داشته باشد. به همین خاطر وقتی گفت كه می‌خواهد مرا ببیند با وی قرار گذاشتم.

این قرار در یك رستوران مجلل در شمال تهران بود و وقتی به آنجا رفتم با جوان شیك پوشی مواجه شدم كه لباس‌های گرانقیمتی به تن داشت.

آن روز بعد از اینكه همراه كامران در آن رستوران ناهار خوردیم، وی هدیه گرانقیمتی به من داد و گفت كه احساس می‌كند دختر رویاهایش را پیدا كرده است.

با شنیدن این جمله، آنقدر خوشحال شدم كه وقتی وی از من خواست روز بعد همراه او به یك باشگاه ورزشی بروم، این پیشنهاد را قبول كردم. روز قرار وقتی وارد باشگاه شدم، متوجه شدم هیچ‌كس در آنجا نیست.

اولش كمی ترسیدم ولی با خودم گفتم شاید هنوز باشگاه شروع به كار نكرده است. وقتی وارد دفتر باشگاه شدم، كامران را دیدم كه منتظر من بود. او بعد از آنكه به زور مرا مورد آزار و اذیت قرار داد، از این ماجرا فیلم سیاه تهیه كرد و بعد تهدیدم كرد كه اگر از این ماجرا چیزی به پلیس بگویم، آبرویم را خواهد برد. بعد از آن او هدیه گرانقیمتی را كه برایم خریده بود، پس گرفت و مرا از باشگاه بیرون كرد.

بعد از اظهارات دختر جوان، به دستور سلیمانی- قاضی دادسرای جنایی تهران- تحقیقات پلیس برای دستگیری كامران آغاز شد و ماموران بعد از حضور در باشگاه ورزشی، كامران را دستگیر كردند.

قاضی دادسرای جنایی تهران با بیان این خبر گفت: بعد از انتقال متهم به دادسرا، در حالی كه وی مدعی بود هیچ جرمی مرتكب نشده، ماموران در مخفیگاه وی مداركی پیدا كردند كه گفته‌های دختر جوان را تایید می‌كرد.

به این ترتیب بازجویی از مرد جوان از سر گرفته شد و وی كه چاره‌ای جز بیان حقیقت نداشت، مدعی شد تا‌كنون با این شگرد بیش از 20 دختر جوان را فریب داده و به مخفیگاه شیطانی خود كشانده است.

قاضی سلیمانی افزود: بعد از اعترافات مرد جوان، ماموران، فروشنده لوازم‌التحریر را -كه وظیفه شناسایی و فریب دختر جوان را بر عهده داشت- دستگیر كردند اما وی مدعی شد كه از نیت شوم كامران خبر نداشت و تصور می‌كرد او واقعا به‌دنبال دختر مناسبی برای ازدواج می‌گردد.

این مرد در بازجویی‌ها گفت: كامران چند روز یك بار به مغازه‌ام می‌آمد و با این ادعا كه با دختری كه به او معرفی كرده بودم برای ازدواج به توافق نرسیده، از من می‌خواست دختر دیگری به وی معرفی كنم و من از سرنوشت دخترانی كه به او معرفی می‌كردم خبر نداشتم.

به گفته قاضی پرونده، تا‌كنون چند نفر از شاكیان این پرونده، شناسایی شده‌اند و تلاش برای شناسایی دیگر دختران فریب خورده ادامه دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:48  توسط pouya  | 


اسلحه مخفی و نیمه کاره هیتلر، دیکتاتور آلمان 64 سال بعد فاش شد. چنانچه هیتلر این سلاح را به تولید می‌رساند لندن پایتخت انگلستان با خاک یکسان میشد.
 

این بمب مخفی که هیتلر آنرا به صورت مخفی روی کاغد آورده و نام بادبان به آن داده است 1000 کیلوگرم وزن دارد و قرار بود بعد از تولید روی لندن پایتخت انگلیس انداخته شود.
 
 
این بمب که روی یک هلیکوپتر سوار می‌شود بعد از پرتاب با سرعت 1125 کیلومتر به مقصد نزدیک می‌شود و خلبان نیز می‌تواند با چتر، جان خود را نجات دهد.
 
 
مهندسان نازی در نظر داشتند با تولید این بمب بخش بزرگی از لندن را نابود کنند.قرار است فردا نقشه‌های این بمب نیمه کاره در همان شهر لندن به مزایده گذاشته شود.
 
 
هنوز مشخص نشده است که مهندسان نازی در چه تاریخی روی این بمب کار می‌کرده‌اند اما این نقشه‌ها بعد از ورود متفقین به برلین در سال 1945، از قصر محل اقامت هیتلر پیدا شده است.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:45  توسط pouya  | 

فرار شبانه دختران دانش آموز از دام شيطانی
1387/09/26
در حالى كه دستور شناسایى و دستگیرى متهمان از سوى قاضى سلیمانى صادر شده بود، عصر یكشنبه یكى از دختران تلفنى با مأموران تماس گرفت...

 

دو دختر دبیرستانى كه از سوى سه پسر تبهكار فریب خورده بودند، نمى دانستند با پاى خود قدم به دام شیطانى مى گذارند.

به گزارش ایران، نیمه شب شنبه، راننده میانسال یك خودرو هنگام عبور از جاده پر پیچ و خم و تاریك منطقه لواسان ناگهان با مشاهده دو دختر كه در كنار جاده مى دویدند، ترمز كرد.دختران جوان كه بشدت گریه مى كردند، با التماس از راننده خواستند به آنها كمك كند. مرد میانسال ابتدا با تردید نگاهى به آنها انداخت اما سرانجام چاره اى جز كمك ندید.

دقایقى بعد وقتى به پاسگاه پلیس رسید، همراه دختران كه سر و وضعى آشفته داشتند، به اتاق افسر نگهبان رفت. دختران كه بشدت مى لرزیدند، بریده ـ بریده از توطئه شیطانى سه پسر شرور پرده برداشتند.یكى از آنها همچنان كه مى لرزید، گفت: آنها سه نفر بودند كه بر یك خودروى پژو ۲۰۶ ما را در تهرانپارس سوار كردند. پس از دقایقى گفت وگو ناگهان به طرف جاده فشم تغییر مسیر دادند. وقتى اعتراض كردیم، با چاقو ما را تهدید به مرگ كردند. آنها سپس ما را به منطقه اى تاریك و خلوت در جاده فشم بردند كه موفق به فرار شدیم.

با شكایت دختران، پرونده ماجرا براى رسیدگى به شعبه دوم دادیارى دادسراى جنایى تهران ارسال شد.

در حالى كه دستور شناسایى و دستگیرى متهمان از سوى قاضى سلیمانى صادر شده بود، عصر یكشنبه یكى از دختران تلفنى با مأموران تماس گرفت و گفت: هنگام عبور از خیابانى در شرق تهران یكى از پسرها را در مغازه اى دیده است. بدین ترتیب مأموران یكى از متهمان را دستگیر كردند. با اعتراف هاى او، همدست دیگرش نیز در محل كارش دستگیر شد.

صبح دیروز دو متهم پرونده پس از انتقال به شعبه دوم دادیارى دادسراى جنایى تحت بازجویى قرار گرفتند.

متهمان كه اظهارات شاكى ها را دروغ مى خواندند، مدعى شدند دخترها با میل خود سوار خودروى آنها شدند اما قاضى پس از شنیدن اظهارات دو دختر نوجوان، متهمان را به اتهام آدم ربایى و تهدید به مرگ با قرار قانونى بازداشت و دستور دستگیرى متهم فرارى و تحقیقات لازم را صادر كرد.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:43  توسط pouya  | 

علمی

خبری که منتشر شده غیر قابل باور به نظر می‌رسد. اما دانشمندان دپارتمان علوم شناختی مرکز تحقیقات علوم اعصاب ATR ژاپن موفق شده اند نخستین تصاویر را از مغز انسان استخراج کنند.
روش کار بسیار جالب بوده است ابتدا 400 تصویر سیاه و سفید مختلف در سایز 10 پیکسل در 10 پیکسل به بیننده نشان داده شده است. هر تصویر به مدت 12 ثانیه مقابل چشم بیننده قرار داشته است و در این مدت دستگاه fMRI تغییرات فعالیتی کورتکس مغز را تحت نظر می‌گرفته است.

 

یک کامپیوتر مرکزی اطلاعات را دریافت می‌کرده و با یک نرم افزار ویژه که توسط این دپارتمان تولید شده یاد میگرفته که چگونه تغییرات فعالیتی مغز را با تصاویر نشان داده شده مرتبط کند.
نتیجه فرایند این شده که وقتی حروف neuron به معنای عصب به ترتیب به فرد آزمایش شونده نشان داده شده است کامپیوتر مرکزی توانسته از روی فعالیت الکتریکی مغز کلمه neuron را استخراج کند. که تصویر آن را در بالا می‌بینید.
این می‌تواند آغازی باشد برای اینکه در آینده بتوانید شب ها رویاهایتان را روی یک DVD ضبط کنید. و یک گام علمی‌مهم در علوم شناختی محسوب می‌شود.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:37  توسط pouya  | 

جملات قصار

قصه و تاريخ، هميشه شبيه هم بوده اند.(ولتر)

    اصل ايمان، از پاكي روح و صفاي باطن است.(شارل دولتيه)

    خدا، اميد و خواب را براي جبران غم هاي زندگي به ما ارزاني داشته است.(ولتر)

    ترس، نفرت بنيادي است.(تامس هابز)

    غم مخوريد كه چرا مشهور نيستيد بلكه بكوشيد تا شايسته ي شهرت بشويد.(كنفوسيوس)

    شجاعت در زور و بازو نيست، در مهار نفس است.(ابوعلي سينا)

    پافشاري در عشق، ضعف ما را نشان مي دهد، نه قوت ما را.(لاروشفوكو)

    به تأني فكر كن و به فوريت ، اجرا نما.(ناپلئون بناپارت)

    مرد به سيرت آيد نه به صورت.(عطار نيشابوري)

    هنر حقيقي را وجود انسان و محيط او به وجود مي آورد.(فرانسيس بيكن)

    مجاهدتر از همه ی مردم کسی است که گناهان را ترک کند" امام حسن(ع)"

    در کار قضاوت, نه عجله ی زیاد, پسندیده است نه تاخیر زیاد.(کنفوسیوس)

    انجام دادن کار نیک, بهتر از آغاز کردن آن است" حضرت محمد(ص)"

    دانای بی وجدان, هیچ گاه صاحب روحی پاک نخواهد بود.(فرانسوا رابله)

    با داشتن اراده ی قوی, مالک همه چیز هستید.(گوته)

    اگر می خواهید غنی شوید از هوای نفس بکاهید.(ولتر)

    اگر من یک سکه داشته باشم و تو یک سکه و ما سکه هایمان را عوض کنیم باز هم هرکدام یک سکه داریم ، اما اگر من یک تجربه داشته باشم و تو یک تجربه و ما تجربه هایمان را عوض کنیم هرکدام دو تجربه داریم

    خطا فرصتي است كه هوشمندانه تر باشيم.( هنري فورد)

    هر چه شما را نمي كشد شما را قوي تر مي كند.) مارلون براندو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:0  توسط pouya  | 

طنز

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو......!!!


موفقیت درمثلث برمودا
خیلى ها فکر مى کنند مدیریت کار آسانى است. اما مدیرانى که در سازمانهاى بزرگ فعالیت مى کنند مى دانند که مدیریت یکى از سخت ترین کارها ، به شمار مى رود.

محصول با کیفیت ، جذب مشترى بیشتر ، پیش گرفتن از رقبا ، مهار پیچیدگى هاى سازمان و هزار یک دغدغه دیگر مى توانند آرامش هر مدیرى را به تاراج ببرند. وقتى پیچیدگیهاى سازمان افزایش مى یابد ، مدیر سازمان احساس مى کند که دیگر بخوبى گذشته نمى تواند همه سازمان را زیر نظر داشته باشد و نقاط ضعف و قوت آنرا پایش کند.وقتى سطح پیچیدگى هاى سازمان از توان مدیریت آن بالاتر مى رود باید بگونه اى به مدیریت کمک کرد تا بتواند این پیچیدگى را مهار کند. براى مثال مى توان تعداد مدیران میانى را افزایش داد تا آنها سازمان را پایش کنند. اما راه بهتر دیگرى نیز وجود دارد.


یک برنامه‌نویس و یک مهندس صنايع در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!



در آغاز دنيا هم بيداد كوچك بود!

سال ها پيش زاهدي كه بعدها به نام ساون مقدس معروف شد در يكي از غارهاي ويسكوز زندگي مي كرد.در آن دوره ويسكوز فقط يك قصبه مرزي بود كه اهالي اش راهزنان گريزان از عدالت ، قاچاقچي ها ، ماجراجوياني كه در جست وجوي همدست به آن جا مي آمدند وقاتلاني بودند كه بين دو جنايت آن جا استراحت مي كردند. شريرترين آن ها مرد عربي به نام آحاب بود كه دهكده و حوالي آن را تحت سلطه داشت وماليات هاي گزاف بر كشاورزاني تحميل مي كرد كه هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگي كنند.يك روز ساون از غارش پايين آمد وبه خانه آحاب رفت و از او خواست براي گذراندن شب جايي به او بدهد.آحاب خنديد : نمي داني كه من قاتلم ؟ كه تا كنون سر آدم هاي زيادي را در زمين هايم بريده ام ؟ كه زندگي تو براي من هيچ ارزشي ندارد ؟ ساون پاسخ داد: مي دانم اما از زندگي در آن غار خسته شده ام.دلم مي خواهد دست كم يك شب اينجا بخوابم .آحاب از شهرت قديس خبر داشت كه كمتر از خودش نبود . و اين آزارش مي داد .... چون دوست نداشت ببيند عظمتش با آدمي اين قدر ضعيف تقسيم مي شود .براي همين تصميم گرفت همان شب او را بكشد تا به همه نشان دهد تنها مالك حقيقي آن جا كيست ؟كمي گپ زدند .آحاب تحت تاثير صحبت هاي قديس قرا ر گرفت اما مردي بي ايمان بود و ديگر هيچ اعتقادي به نيكي نداشت . جايي براي خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تيز كردن چاقويش پرداخت .ساون پس ازاين كه چند لحظه او را تماشا كرد چشم هايش را بست و خوابيد.آحاب تمام شب چاقويش را تيز كرد. وقتي ساون از خواب بيدار شد او را اشك ريزان كنار خود يافت .

"نه از من ترسيدي و نه درباره ام قضاوت كردي .اولين بار بود كه كسي شب را در كنار من گذراند و به من اعتماد كرد كه مي توانم انسان خوبي باشم وبه نيازمندان پناه بدهم. تو باور كردي كه مي توانم شرافتمندانه رفتار كنم پس من هم چنين كردم"

از آن به بعد آحاب از زندگي شريرانه اش دست كشيد و به دگرگون كردن اين منطقه پرداخت. از آن به بعد ويسكوز ديگر يك قصبه مرزي پر از متخلف نبود و به يك شهر تجاري مهم ميان دو كشور تبديل شد. آحاب بعد از آرام كردن شهر بيرون راندن تبه كاران سرسخت و مدرن كردن كار كشاورزي و بازرگاني در ويسكوز يك شب دوستانش را به خانه اش دعوت كرد و براي شام يك تكه گوشت چرب و نرم پخت.ناگهان ديد كه نمك تمام شده است .پس پسرش را صدا زد و گفت : برو به ده و نمك بخر اما به قيمت بخر نه گران تر و نه ارزان تر! پسرك تعجب كرد: پدر مي فهمم كه نبايد گران تر بخرم اما اگر بتوانم كمتر پول بدهم ، چرا كمي در پولمان صرفه جويي نكنم .

-در يك شهر بزرگ مشكلي ندارد. اما اين كار دهي مثل ده ما را به نابودي مي كشد.

پسرك ديگر چيزي نگفت و رفت اما مهمان ها كه اين گفت وگو را شنيده بودند ، خواستند بدانند چرا نبايد اگر شد نمك را ارزان تر بخرد. آحاب گفت : كسي كه نمك را زير قيمت مي فروشد حتما به پول احتياج دارد . كسي كه از اين موقعيت استفاده مي كند نشان مي دهد  كه به عرق و مبارزه يك انسان براي توليد نمك احترام نمي گذارد .

-اما اين نمي تواند يك ده را نابود كند .

-در آغاز دنيا هم بيداد كوچك بود . اما هر كس از راه رسيد چيزي به آن اضافه كرد و هميشه فكر مي كردند مهم نيستند و ببينيد امروز به كجا رسيده ايم .

و اما ارتباط  اين داستان با مهندسي صنايع :

-شناخت جامعه :وقتي مهندس صنايعي جامعه شناس خوبي باشد بي گمان مانند ساون قديس خواهد دانست كه چگونه مي تواند هم به جامعه كمك كند و هم منفعت بدست آورد.

-برخورد صادقانه با جامعه:هنگامي كه نگاه اقتصادي مهندس صنايعي با نگاه انساني اش بياميزد آن موقع است كه مانند ساون مقدس پاداش بزرگي خواهد گرفت و آن شايد اصلاح آحاب يا اصلاح يك رويه در جامعه يا منفعت اقتصادي به نفع خود و ديگران باشد.

-توجه به جزئيات مهم : هنگامي كه مهندسي به كارهمكاران خود وبه زحمت آنها بها مي دهد ، هنگامي كه فكرش كار مي كند و در عين حال درصدد بيرون راندن رقيب از صحنه رقابت به طور ناعدالانه نيست ، هنگامي كه توجه اش را از توجه در كيفيت يك پيچ كوچك هم دريغ نمي كند بي گمان آينده بهتري در انتظارش خواهد بود .

گفتن اين جزئيات شايد در دنياي فني و مهندسي به نظر شما سخناني از روي احساس و جواني باشد اما تنها مي توانم اين دفاع را از سخنان خود بكنم كه در آغاز دنيا هم  بيداد كوچك  بود........



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:59  توسط pouya  | 

عکسهای فانتزی

عکس های فانتزی زیبا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:27  توسط pouya  | 

شکار

جالبه: عکسهای جدید از شکار حیوانات وحشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:11  توسط pouya  | 

تاریخچه زن

تاریخچه ی زن در زمان های مختلف

عصر حجر (پارینه سنگی)

قرون وسطی

زمان ملکه الیزابت

زمان ویکتوریا

عصر حاضر

و آینده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:4  توسط pouya  | 

مردان زن نما درسینما

زمانی که مردان مشهور سینما زن شوند....

Leonardo de caprio

Jim carrey

Nicolas cage

Bruce Willis

Matt damon

sean Penn

Bill gates

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:3  توسط pouya  | 

عجایب پزشکی

مردی با بزرگ ترین دست جهان برای بازگشت به زندگی عادی خود، به زیر تیغ جراحان پلاستیک رفت.

"لیو هوآ" (Liu Hua) زمانی که به دنیا آمد، انگشت شست، انگشت نشانه و میانی دست چپش بزرگ تر از حالت معمول بود. او الان 24 ساله است.

علت این امر، بیماری ناشناخته‌ای اعلام شد ، این در حالی بود که استخوان و بافت نرم دست او با سرعت باورنکردنی رشد می‌کرد.

رشد سه انگشت و دست لیو تأثیر عجیبی در زندگی‌اش ایجاد کرده بود.

زمانی که لیو در بیمارستانی در شانگهای بستری شده بود، انگشت شست دست چپ او حدود 26 سانتیمتر، انگشت اشاره‌اش 30 سانتیمتر و انگشت میانی‌اش 15 سانتیمتر گزارش شد. وزن کلی دست چپ او حدود 10 کیلوگرم اعلام شده بود.

به گفته مدیر بیمارستان این بزرگ ترین دست در جهان بود، بنا بر اظهارات وی، رشد دست لیو چند سالی است که متوقف شده است، بنابراین عمل جراحی پلاستیک قابل اجراست.

20جراح برای کوچک کردن انگشتان او مشغول جراحی شدند. آنها 5 کیلوگرم استخوان و گوشت از دست او جدا کردند.

گفتنی است مرحله دوم جراحی برای شکل دهی دست لیو به حالت عادی صورت گرفت.

عکس :نجات معجزه آساي كودك چيني

دانش اموز چيني در هنگام تمرين تير و كمان، تيري به چشمش فرو رفت و به طور معجزه آسايي نجات پيدا كرد.

تير پرتاب شده توسط يان شين، دانش آموز 13 ساله در استان شرقي جين تاي چين به چشم ليو چئونگ 11 ساله اصابت كرد. براي آنكه بتوانند ليو را وارد دستگاه MR كنند تير را شكستند. معجزه اي كه رخ داده بود اين بود كه تير نه به عصب هاي چشم اين نوجوان اصابت كرده بود و نه آسيبي به مغز رسانده بود. معجزه اي كه به گفته پزشكان در هر چند ميليون مورد، يك بار اتفاق مي افتد.

 

پزشكان بعد از يك عمل جراحي چهار ساعته توانستند با موفقيت تير را از چشم پسرك چيني در بياورند.

زنی با شکم آویزان رسیده به زمین

این خانم در روسیه مورد عمل جراحی قرار گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:1  توسط pouya  | 

ده موردسئوالات خدا

خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
2.خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
3.خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
4.خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟
5.خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
6. خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
8.خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
9.خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10.خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:58  توسط pouya  | 

مطالب جالب

) یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.
2) یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.
4) حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد.
5) به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!
6)‌ اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.
7) خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند.
8) ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند.
9) چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
10)‌ بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند.
11) کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند.
12) پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.
13) گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!
14) ادرار گربه زیر نور سیاه می‌درخشد.
15) تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی بلدند، بیشتر است!!

16) دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند.
17) فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند.
18)‌ هر بار که یک تمبر را میلیسید 10/1 کالری انرژی مصرف می‌کنید.
19) فورییه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد.
20) کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی I am است.
21) اگر عروسک باربی را زنده تصور کنید سایزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتی‌متر خواهد بود با گردنی 2 برابر بلندتر از یک انسان نرمال.
22) تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند.
23) اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می‌شود.
24) اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.
25) در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را می‌کندند حتی ابروها و موژه‌ها.
26) کوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد که 38 دقیقه طول کشید.
27) در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است.
28) هیچ‌وقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه کنی.
29) تعداد انسان‌هایی که به وسیله خر کشته می‌شوند، از انسان‌هایی که در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است.
30) چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌ش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:57  توسط pouya  | 

جالبه

اشتباه خنده دار روزنامه جام جم...!!!

عكس زير در روز بيست و سوم فروردين در ويژه نامه دانش و پزشكي روزنامه جام جم چاپ شد...

عكس، آلبرت اينشتين را در حال نوشتن مطلبي روي تخته سياه نشان مي دهد كه از اين جهت كاملا با موضوع مطلب كه درباره نظريه هاي اين دانشمند بزرگ است تناسب دارد.... حال به نوشته روي تخته سياه توجه فرماييد...

روي تخته به زبان شيرين فينگليشي نوشته شده است:‌ « عجب غلطي كردم اين اتمو راه انداختما!!...بابا محمود جون بي خيال شو جون من!!!».

... و اينگونه بود كه براي اولين و شايد آخرين بار جام جم از سياست هاي هسته اي احمدي نژاد انتقاد كرد!...البته اشتباها و آن هم از زبان اينشتين!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:20  توسط pouya  | 

بخونید حتما بخونید

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:17  توسط pouya  | 

یک داستان جالببببببببب

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد.
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت: - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:11  توسط pouya  | 

بهشت شداد قسمت اول

در عصر حضرت داوود (ع) مردی بود به نام عاد، که دو فرزند آورد یکی شدید و دیگری شداد. این خاندان هفتصد سال سلطنت کرده و اهل علم و دانش مخصوصآ علاقه مند به تاریخ و کتاب و اخبار گذشته گان بودند و مغرب و مشرق زمین را مسخر خود کرده و امپراطوری بزرگی تشکیل دادند و در حقیقت شداد کرسی لمن الملکی میراند. حضرت داوود (ع) مأمور شد او را دعوت به توحید نماید. داوود (ع) نزد شداد رفت و آمده است که هفتصد هزار امیر در دستگاه فرمانروایی او مشغول به انجام وظیفه بودند. داوود گفت: ای شداد، خدایت به تو هزار سال عمر داد که هزار گنج نهادی، هزار زن بگرفتی، هزار لشکر شکست دادی، اگر هم اکنون به خدای من ایمان بیاوری فرموده است که روز قیامت از تو بازخواستی نکنم و تو را به بهشت خواهم برد.

شداد گفت: ای داوود! آن بهشتی که تو مرا دعوت به آن میکنی، در همین دنیا میسازم تا بدانی که مرا به بهشت خدای تو حاجت نیست. منطقه حکومت شداد ترکیه، هندوستان و سند، روم، حبشه، سقلاب بود که مرکزش در دمشق قرار داشت. ههانجا دستور داد باغ ارم و بهشت شداد را ساختند و قرآن از آن چنین یاد کرده: آوینا الی ربوة ذات قرار و معین. شداد به دمشق آمد قهرمانان را خواست هزار پادشاه زیر فرمان او بودند هر امیری سه هزار مرد قدرتمند داشت به آنها فرمان داد زمینی را انتخاب کنند که خاکش خوش بو باشد و زمینی هموار تا بهشتی در آنجا بر پا نماید. آنان مهندسی را با سیصد نفر انتخاب کردند و ده سال میگشتند تا جایی را در ارضی مغرب هموار و مناسب پیدا کردند 40 در 40 فرسخ. هزار امیر خود را مأمور ساخت آن بنا کرد، هر امیری صد مرد استاد و معمار جمع کرد و با هر استادی هزار شاگرد و کارگر بود. سیصد هزار کارگر جمع شدند و زمین را کندند تا به آب رسیدند 40 گز به عمق فرو رفتند و از آنجا با سنگ مرمر بنا کردند و برای بنای آن دستور داد خزینه های روی زمین را بر چهارپایان بار کردند و از زر و سیم و جواهر از مشرق تا مغرب هر چه طلا و نقره و جواهر بود آوردند و خشتهای طلا ساختند و ستونهای نقره مکلل به جواهر و روزی چهل خروار طلا و نقره برای ساختن بهشت شداد مصرف میکردند.

سیصد سال طول کشید که سیصد هزار نفر در روزی چهل خروار طلا و نقره صرف بنای بهشت شداد میکردند تا بوستانی حاضر شد و هزار قصر در آنجا آراست که از طلا و نقره و زمرد سبز بود و در میان هر قصری سرایی بنا کردند از زبرجد و زمرد و چهار صفحه و چهار ستون بر پا کردند تا ارم ذات العماد که در دنیا نظیر نداشت به وجود آمد. ستونهای بهشت شداد به شهادت قرآن در دنیا بی نظیر بود، درختانی در کنار نهرهای جاری بنا کردند که از طلا و نقره ساق و شاخ و برگ و میوۀ آن ساخته شده بود. یاقوت سرخ در سر شاخه ها، زیبندگی و فریبندگی مخصوصی داشت. آنگاه گفت: مشک و زعفران و عنبر به جای خاک کف باغ ریختند و در نهرها جواهر پاشیدند، به جای سنگ، گوهر و مرجان در حوض ها و جوی ها ریختند. و شیر و انگبین در میان هر جویی در مجاری جاری ساختند. چنانکه به هم مخلوط نشوند و بالای دیوارهای آن بهشت، سیصد گز ارتفاع بود که یک خشت از طلا و یک خشت از نقره کنگره های آن را تشکیل میداد. مروارید فراوان به کنگره های آن آویختند. آنگاه دستور داد چهار میدان در چهار طرف آن ساختند که در هر میدانی سه هزار کرسی زرّین( مبل طلا ) نهادند و خانه ها آراستند تا برای بهره برداری حاضر گردید.

پس از سیصد سال در دنیای آن عصر، نه طلا  و نه نقره و نه جواهر نزد کسی نماند مگر آنکه همه را در بهشت شداد مصرف کردند. تا آنجا که دو گرم طلا در گردن دختری بود آن را به زور گرفتند و آن طفل سر بلند کرد و گفت: خدایا داد من را از این ستمگران بگیر.

برای افتتاح بهشت شداد، دختران خوب روی و خوشگل و مانند پیش آهنگان امروز آراستند و غلامان و فرزندان خوش هیکل را جمع نمودند و به میدان آن بهشت فرستادند تا در افتتاح آن سان ببینند و از برابر آنها بگذرد و داخل بهشت شود. شداد با یک غلام که منتخب خودش بود، به بهشت نهاد، چون نزدیک درب بهشت رسید، شخص با هیبتی را دید؛ بر خود لرزید و گفت: تو کیستی؟ جواب داد: ملک الموت هستم! گفت: برای چه کار آمده ای؟ فرمود: آمده ام جان تو را بگیرم. شداد گفت: یک لحظه امان بده تا یک لقمه از آن غذا میل نمایم. جواب شنید: رخصت ندارم. شداد، درحالیکه یک پا در رکاب داشت و پای دیگرش در زمین بود قبض روح شد و بانگی بر تمام آن دختران و پسران که در بهشت بودند زد و همه بر خود لرزیدند و جان دادند؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:35  توسط pouya  | 

بهشت شدادقسمت دوم

علامه مجلسی مینویسد:

شداد پسر عاد از سلاطین بزرگ روی زمین است، او شهری بساخت و قصری بر پا کرد که در عالم نظیر نداشت. یکی از سیاحین این شهر و قصور آن را دیده که در اینجا شرح این ماجرا را میخوانید:

مردی به نام عبدا الله بن قلابه دارای شترانی بود که یکی از آنها گریخته بود به دنبال آن روان شد و در صحراهای عدن و بیابانهای آن میگشت که به شهری نزدیک شد در آن حصاری دید بر دور آن حصار قصرهای بسیار و علمهای بلندی بود نزدیک شد و به آن رسید. به گمان اینکه از کسی سئوال کند که آیا کسی شتر وی را دیده است یا نه وارد آنجا شد. از شتری که سوار بود پیاده شد و شترش را بست و داخل شهر شد ضمنآ از بیم جان به رسم معهود شمشیر کشید وارد شهر شد. دو درب بزرگی را دید که درد دنیا از آن درب ها بزرگتر ندیده بود چوب آن درب ها از خوشبوترین چوبها بود و مرصع به یاقوت زرد و سرخ بودکه آنجا را روشن کرده بود. تعجب کرد، یکی از درب ها گشود و وارد آن شد. شهری را درون آن دید و بلافاصله انگشت حیران به دندان گرفت. متوجه شد که قصرها بر روی عمودهای زبرجد و یاقوت بنا شده بود بالای هر قصری غرفه ای بود، بالای هر غرفه غرفه ای دیگرهمه را به طلا و نقره و مروارید و یاقوت و زبرجد بنا کرده بودند و بر این قصرها درهای بزرگی نصب کرده بودند. مانند دروازۀ شهر از چوبهای خوشبو و به یاقوت مرصع زینت داده شده اند. مهمانخانه ها پر از بوی مشک و عطر، ولی هیچ کس در آنجا نبود. – عبدالله ترسید، در پی آدمی میگشت و هیچکس را نمیدید در اطراف خیابانهای باغ درختان بر روی چشمه ها و نهرهای آب میوه ها آویخته و آب از جویها روان بود که عکس ناظر نشان میداد.

با خود گفت: این باید همان هشت شداد باشد که خداوند آن را برای بندگانش وصف کرده و خوشحال شد که در آن بهشت در آن دنیا وارد شده و مقداری از فندقها و زعفرانها و میوه های آنجا را برداشت و از آن زبرجدها و یاقوتها مقداری بکند و بیرون آمد و در آن بیم بود که کسی او را تعقیب ننماید تا بر شترش سوار گردید. و از همان راه برگشت تا داخل یمن شد و از آن مرواریدها نشان داد و جریان آن بهشت را برای مردم گفت و آن مروارید ها را فروخت – خبر به معاویه رسید در پی والی صنعا فرستاد که این شخص را برای او بفرستد تا از بازپرسی کنند. عبدالله به سوی معاویه رفت، معاویه با وی خلوت کرد و از او بازپرسی مفصلی نمود و عبدالله هم آنچه را که دیده بود برای وی نقل نمود. معاویه هم کعب الاخبار را خواست، از او پرسید: آیا در کتب قدیم خوانده یا دیده و یا شنیده ای که شهری باشد از طلا و نقره بنا کرده باشند و عمودهای آن و ستونهایش از زبرجد و یاقوت بقعه و از سنگ ریزه های آن عمارت مروارید و غرفه ها و قصرهایش از جواهرات و نهرهایش در زیر درختان پر میوه سبز و خرم جاری باشد؟

کعب الاخبار گفت: بلی، شهری بدین صفات شداد پسر عاد بنا کرده که قرآن هم به آن اشاره نموده است.

معاویه عاشق چنین شهری شد زیرا او تمام جنایات تاریخی را برای مقام و منصب و تجلیل سلطنت خود مرتکب شد و منتظر چنین خبری بود. به کعب گفت: وصف این باغ را برای من بیان کن و هر اطلاعی داری توضیح بده.

کعب گفت: عاد اولی غیر از عاد قوم یهود است و آن مردی که دو پسر داشت یکی شداد و دیگری شدید نام داشت. چون عاد فوت نمود این دو پسر هر دو به سلطنت رسیدند و از مستبدین و قهّارین جهان شدند. اوّل شدید به سلطنت رسید ولی چون او در جوانی از دنیا رفت شداد تمام زمین را تحت سلطنت خویش قرار داد. وی در خواندن کتابها در آن زمان بسیار حریص بود و عاشق شنیدن وصف بهشت شد و میل کرد که بهشتی در همین دنیا بسازد. ( و باقی ماجرا که در پست قبلی توضیح داده شد.)

چون کار ساختن بهشت وی به پایان رسید گزارش دادند که اکنون وقت آن است که وارد بهشت شوی. گفت: حصاری اطراف آن بکشید و اطراف حصار قصرها بسازید و اطراف آن قصور باز دیواری بکشید و در هر قصری هزار پرچم برپا کنید که در هر قصری وزیری از وزرای من منزل کند.

مهندسین و کارگران چنین کردند و روزی را معین کردند که در آن روز بهشت را افتتاح کنند و ده سال مقدمات نقل و انتقال و تشریفات به طول انجامید. افتتاح این بهشت از روزهای تاریخی دنیا به شمار میرود که چه جمعیتی با چه جلالت و عظمتی به طرف بهشت شداد حرکت کردند نزدیکی بهشت رسیدند یکشب و روز بیشتر نمانده بود که وارد بهشت شوند ناگاه صدایی مهیب شنیدند که یکجا و بی درنگ همه آنها هلاک شدند و نه شداد بلکه هیچ کس نتوانست وارد آن بهشت شود. کعب الاخبار اضافه کرده که در زمان تو مردی از مسلمانان که سرخ مو و سرخ رو و کوتاه قد باشد و بر ابرو و گردنش خالی است در آن صحرا برای شتری که از او گریخته بیرون میرود و به آن بهشت میرسد و داخل آن بهشت خواهد شد. ناگاه نظرش به پهلوی دستش افتاد و عبدالله را دید که نشسته بود گفت: والله این همان شخصی است که داخل بهشت شداد میرود و اهل دین حق در آخرالزمان نیز بدان بهشت وارد خواهند شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:35  توسط pouya  | 

جالبه بخونید

دلسوزی عزراییل

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1-   روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2-   هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

عزیر پیامبر

البته یادآوری باشد که هدف من داستان نویسی نیست!

پدر و مادر عزیر در منطقه بیت االمقدس زندگی می کردند. خدواند دو پسر دو قلو به آنها عطا نمود که نام یکی عزیر و دیگری را عزره نهادند. آن دو با هم بزرگ شدند و به سن سی سالگی رسیدند عزیر ازدواج کرده بود و همسرش حامله بود که بعدها پسری از او به دنیا آمد عزیر در سن سی سالگی به قصد سفر از خانه بیرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظی نمود و مقداری انجیر آب و میوه هم برداشت و سوار الاغ شد و راهی سفر شد در بین راه به یک آبادی رسید و دید که آن آبادی به وحشتناکی ویران شده و اجسام و استخوانهای پوسیدۀ ساکنان آن را مشاهده نمود هنگام دیدن این منظره وحشت زا به فکر قیامت و زنده شدن مردگان افتاد و گفت: چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند این سخنان را نه از روی انکار بلکه از روی تعجب گفت.او در این فکر بود که ناگهان خداوند جان او را گرفت، او هم جزء مردگان شد و پس از صد سال خداوند او را زنده کرد. فرشته ای از طرف خدا از او پرسید:چقدر در این بیابان خوابیده ای! او که فکر می کرد مقدار کمی در آنجا استراحت کرده، در جواب گفت: یک روز یا کمتر. فرشته از جانب خدا به او گفت: تو صد سال در اینجا بوده ای، اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که چگونه به امر خداوند در طول این مدت هیچگونه آسیب ندیده است، ولی برای اینکه بدانی صد سال از مرگت گذشته است به الاغ خود نگاه کن و ببین از هم متلاشی شده و پراکنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است.نگاه کن و ببین چگونه اجراء پراکنده آن را جمع آوری کرده و زنده می کنیم.عزیر وقتی منظره زنده شدن الاغ را دید گفت:

اکنون آرامش خاطر یافتم قلبم سرشار از یقین شد. عزیر سوار الاغ خود شد و به سوی خانه اش راه افتاد در مسیر راه متوجه شد همه چیز عوض شده وقتی به زادگاه خود رسید مشاهده کرد خانه ها و آدم ها تغییر نموده اند. به اطراف دقت کرد بالاخره مسیر خانۀ خود را پیدا کرد و به منزلش رفت در آنجا دید پیرزنی لاغر اندام و کمر خمیده و نابینا نشسته است. از او پرسید: آیا منزل عزیر همین است؟

پیرزن گفت: آری، و شروع به گریستن کرد و گفت: دهها سال است که او مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند و چطور تو نام عزیر را بر زبان آوردی؟

گفت: من عزیر هستم، خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان نمود و دوباره مرا زنده نمود.

آن پیرزن که مادر عزیر بود گفت: صد سال است که عزیر گم شده اگر تو عزیر هستی، او مردی صالح و مستجاب الدعوه بود دعا کن تا من بینا شوم و ضعف پیری از من دور شود.

عزیر دعا کرد پیرزن بینا شد و سلامتی خود را بازیافت و باچشم تیز بین خود پسرش را شناخت و دست و پای او را بوسید. سپس او را نزد بنی اسرائیل برد و ماجرا را به فرزندان و نوه های عزیر خبر دادآن ها به دیدار عزیر شتافتند.

عزیر با همان قیافه ای که رفته بود بازگشت. همه به دیدار او آمدند با اینکه پیر و سالخورده شده بودند یکی از پسران عزیر گفت: پدرم نشانه ای در شانه اش داشت، و با این نشانه شناخته می شد.بنی اسرائیل پیراهن را کنار زدند همان نشانه را در شانه اش دیدند. در عین حال برای اینکه اطمینان کامل حاصل کنند، بزرگ بنی اسراییل به عزیر گفت:

ما شنیده ایم که بخت النصر بیت المقدس را سوزانید و تورات را سوزانید و، تنها چند نفر بودند که تورات را حفظ بودند و یکی از آنها عزیر بود، اگر تو همان عزیر هستی، تورات را از حفظ بخوان.

عزیر بدون کم کاست تورات را از حفظ خواند، آنگاه او را تصدیق نمودند، به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:29  توسط pouya  | 

درباره کشتی نوح

گفته مي شود در اثناي جنگ جهاني هوانوردي روسي به هنگام پرواز اكتشافي يقاياي يك كشتي بسيار بزرگ را مشاهده كرد. اخيراً توسط ماهواره، جستجويي در باره ي بقاياي كشتي نوح به عمل آورده اند و آن را در ارمنستان كنوني يافته اند.

وقتي باستان شناسان روسي در وادي قاف مشغول حفاري بودند به چند تخته ي قطور پوسيده برخوردند كه بعداً معلوم شد قطعات جدا شده از كشتي نوح (عليه السلام) مي باشد.

در سال ديگر به بررسي و حفاري ادامه دادند و به تخته ي قطور ديگري برخوردند كه به صورت لوحي كهن ترين خطوط بر روي آن منقوش بود؛ بي آنكه پوسيده باشد؛ گفته ميشود هم اكنون اين لوح در موزه آثار باستاني مسكو در معرض ديد توريست هاست.

اداره كل باستان شناسي شوروي هيأتي مركب از هفت نفر خط شناس روسي و چيني را مأمور بررسي و تحقيق كرد. اين هيأت پس از هشت ماه مطالعه و مقايسه چنين گزارش دادند:

1: اين لوح از همان جنس پاره تخته هاي كشتي نوح است.

2: حروف آن به لغت ساماني يا سامي است كه ريشه و اصل لغات منسوب به سام بن نوح است.

3: معني كلمات اين چنين است: اي خداي من! و اي ياور من! به رحمت و كرمت مرا ياري نما و به پاس خاطر نفوس مقدسة پارقليطا مئدمئد، ايليا، طيطه، شبر و شبير، آنان كه همه بزرگان و گرامي هستند و جهان به بركتشان برپاست، به احترام آنان مرا ياري كن، تنها تويي كه مي تواني مرا به راه راست هدايت كني.

برخي، اين پنج نام را به ترتيب به نامهاي پنج تن آل عبا – محمد (ص)، علي (ع)، فاطمه(س)، حسن (ع) و حسين (ع) منطبق دانسته اند.

نقل از مجله راه قرآن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:27  توسط pouya  | 

مطالبی در باب ظهور امام زمان

سفياني از اولاد خالد بن يزيد بن ابوسفيان است و مرد آبله روي سر بزرگي است كه در چشم او نقطه ي سفيدي است و از ناحيه ي دمشق و از وادي (يابس) خروج ميكند و از ديدن عَلَم او همه كس ميگريزد و داخل دمشق ميگردد و تقريبآ در حدود يكماه سي هزار لشكر جمع ميكند و علامت خروج سفياني اين است كه زلزله اي در دمشق رخ ميدهد و ديوار مسجد از جانب غربي فرو مي ريزد. سپس (ابقع) از مصر، (اصهب) از جزيره ي عرب، و (اعرج) از مغرب و (قحطاني) ملقب به (منصور) از يمن كه او را يماني گويند خروج مي نمايند و تا يكسال با سفياني قتال مينمايند و بعد از آن مغلوب ميگردند و شكست ميخورند و سفياني خرابي بسيار و قتل و غارت زيادي بر روي زمين ميكند. پس از آن حضرت مهدي( عليه السلام) با يارانش به تعداد سپاهيان اسلام در جنگ بدر يعني سيصد و سيزده نفر به روايتي در روز عاشورا در مكه مكرمه ظاهر مي گردند. سپرهاي آنان پلاسي باشد كه بر روي شتر اندازند. سپس خبر ظهور آن جناب در كوفه به سفياني ميرسد پس آن لعين لشكري به جنگ آن حضرت ميفرستد و ايشان بعد از قتل و غارت مدينه ي منوره از آنجا بيرون ميروند و در اين هنگام به خواست خدا همه آنان در جايي به نام صحراي بيداء در زمين فرو ميروند به جز دو نفر به نام ها (بشيري) و (نذيري) كه اولي بشارت فرو رفتن سپاهيان سفياني را به امام (عليه اسلام) ميرساند و دومي همانطور كه از نام آن آشكار است هشدار و خبر فرو رفتن افراد را به سفياني خبر ميدهد. پس مهدي (عجل الله تعالي فرجه) از شنيدن اين خبر مسرور ميگردد و از مكٌه معظمه بيرون آمده، مدينه طيبه و بلاد حجاز را فتح مينمايد و سفياني در در مشق سكني نمايد و لشكري به فتح خراسان فرستد و از ماوراء النٌهر منصور نامي كه لقب او حارث باشد و نصرت و ياري آل محمد(صل الله عليه و آله) را ميكند ظاهر گردد و اهل خراسان گرد او را گرفته و محاربات عظيمي در بين ايشان و لشكريان سفياني در يون و دولاب واقع شود و چون قتال ايشان به طول انجامد سيد هاشمي با حسني كه پسر عمٌ حضرت مهدي (عليه السلام) است و در كف دست خود خالي دارد بيعت نمايد و علمهاي سياه كوچك به همراه لشكرهاي خراساني و طالقاني را با خود دارند. سر لشگر ايشان مردي چهار شانه، زرد رنگ و تنگ ريشي ايست كه نام او شعيب بن صالح تميمي است با پنج هزار نفر كه كوههاي بلند را از هم مي پاشند و امر سلطنت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را فراهم و مهيٌا ميسازند. رسول خدا حضرت محمد (صل الله عليه و اله) در مدح او فرمود")چون شنيديد كه علمهاي سياه از خراسان رو كرده است، پس برويد به سوي آنها هر چند بر سينه و بالاي برف باشد.") و امير المؤمنين حضرت علي بن ابيطالب (عليه السلام) فرمودند: اگر من در صندوقي قفل مي بودم هر آينه آن قفل را مي شكستم و به آن مردم ملحق ميشدم. و در روايت ديگري از امام محمد باقر (عليه السلام) آمده كه فرمود: از براي خدا گنجي است در طالقان، نه از طلا و نه از نقره بلكه ايشان دوازده نفرند كه شعار ايشان احمد احمد است و سردار ايشان جواني است از بني هاشم كه بر آستر اشهبي سوار است و عصابه ي سرخي بر سر بسته و گويا ميبينم كه از فرات عبور مينمايد. پس چون آوازه ي او بشنيديد به سوي او بشتابيد هر چند در برف باشيد.پس آن سيد حسني با لشگر چنيني در استخر بيضاء با لشكر سفياني ملاقات مينمايد و محاربه ي عظيمي آغاز ميگردد. اسبان به خون دلاوران غوطه ميخورند در اين اثناء لشگري از سوي سيستان با سرداري از بني عدي به امداد و تقويت ايشان مي آيد و بر سفياني غالب ميگردند و پيروز ميشوند. پس آن سيّد با لشگريانش به همراه علم هاي سياهشان روانه دجله ميشوند و لشگر سفياني را كه در كوفه باشند را مي گرزانند و اسيران كوفه و بصره را از ايشان ميگيرند. در اين هنگام لشگر سيد حسني و لشگر سفياني از عراق و لشگر حضرت مهدي (عليه السلام) از حجاز رو به يكديگر به شام ميروند در عرض راه لشگريان سيد حسني از لشگريان سفياني پيشي ميگيرند و زودتر به شام ميرسند و سپس سرداري را به امداد و استقبال مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ميفرستد و آن سردار در زمين حجاز به شرف خدمت آن حضرت ميرسد و با آن جناب بيعت كرده و به شام مي آيند. سفياني كه از عين عشرت و غرور به فسق و فساد مشغول است و مطلقآ از فرو رفتن لشگرش در زمين بيداء ملول و غمگين نگرديده است و همچنان اظهار كفر مينمايد، در مسجد دمشق مجلس شراب ميچيند و در ميان روز در محراب مسجد با زنان مقاربت نموده در حضور مردمان ايشان را بر دامان خود مي نشاند و در معصيت اصرار را به حدي ميرساند كه روزي مردي از مسلمانان او را منع مينمايد و خبر از حرمت اين امور در مسجد ميدهد، في الفور برخواسته و گردن او را در مسجد ميزند و قوم او را به قتل ميرساند كه در اين هنگام باد تند و قهر و غضب الهي مي ورزد و مناديي از آسمان ندا ميدهد كه: اي ايٌها الناس؛ خداي عز ٌ و جل دولت جبار و منافقين و پيروان آنان را منقطع نمود و بهترين امت حضرت محمد (صل الله عليه و آله)، مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را بر شما والي گردانيد، پس به خدمت او بشتابيد و به آن جناب ملحق گرديد. سپس آن سيد حسني با دوازده هزار نفر از وادي القراء به شرف خدمت آن حضرت مشرف گردند و آن سيد به خدمت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از براي امتحان و از اين رو كه به اصحاب خود ثابت گرداند كه اين شخص همان مهدي فاطمه (سلام الله عليها)است، رو به حضرت كرده و ميگويد: اي مرد من از تو سزاورتر به اين لشگرم، زيرا من فرزند امام حسن عسگري (عليه السلام) و همان مهدي موعود مي باشم. پس حضرت صاحب الزمان ميفرمايد: نه چنين نيست، مهدي فرزند فاطمه (سلام الله عليها) من هستم. پس سيد حسني گويد: اگر علامتي براي مهدويٌت خود و اثبات اينكه تو مهدي هستي داري من با تو بيعت خواهم كرد. پس مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اشاره به مرغي مي فرمايد كه از هوا مي آيد و به دست او مي نشيند و چوب خشكي را بر زمين مينشاند في الفور سبز ميگردد و برگ ميدهد. در روايتي در ديگر از شخصي به نام مفضل بن عمر آمده است كه: از حضرت صادق (عليه السلام) وارده شده كه: وقتي خبر آمدن حضرت مهدي (عليه السلام) به سيد حسني ميرسد به سپاهيانش ميگويد: بياييد برويم و ببينيم كه اين مرد (مهدي) كيست و چه ميخواهد، در حالي كه به والله قسم خود سيد حسني ميداند كه او مهدي آل محمد(صل الله عليه و آله) است، امٌا جريانش اين است كه ميخواهد حقيقت آن حضرت را به سپاهيانش ظاهر سازد. پس حسني در برابر مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي ايستد و ميگويد: اگر راست مي گويي كه تويي مهدي آل محمد (صل الله عليه و آله) پس كجاست عصاي جدّت رسول الله (صل الله عليه و آله) و انگشتر و بُرد و زره او كه فاضل مي ناميدند و عمامه اش كه سحّاب ميگفتند و حمارش كه يعفور نام داشت و براق كو؟ و مصحف امير المؤمنين كجاست؟ پس آن حضرت همهْ آن موارد را حاضر گرداند و عصاي آدم (عليه السلام) و انگشتر سليمان و تاج او و اسباب عيسي و ميراث جميع پيامبران(كه سلام و صلوات خدا بر آنان باد) را نيز به مي نماياند و عصاي رسول الله را بر سنگ صلبي نصب كند، در ساعت درخت بزرگي ميشود كه جميع لشگر را سايه اندازد پس سيد حسني گويد: الله اكبر! دست خود را باز كن تا با تو بيعت نمايم اي فرزند رسول خدا (صل الله عليه و آله). پس با تمام لشگريانش با آن حضرت بيعت نمايند به جز چهل هزار نفر از زيديّه كه با لشگر باشند و مصحفها در گردن آويزان كرده گويند: اينها همه سحر بزرگي هستند پس حضرت مهدي (عليه السلام) تا سه روز ايشان را نصيحت و معجزات با هرات اظهار فرمايد و سودمند نگردد، آنگاه همه را به قتل ميرساند؛ پس لشگرها را بر سر سفياني فرستد تا آنكه او را بگيرند و در دمشق بر روي صخره ي بيت المقدّس ذبحش نمايند. منبع حديقه الاحباب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:26  توسط pouya  | 

داستان عجیب

اين داستان عجيب ماجراي دختري است كه گاهگاه از فرو رفتن دندانهاي يك موجود نامرئي در بدنش ، وحشتزده مي شد و داد و فرياد ميكرد . حتي زمانيكه پليس به كمكش شتافت باز هم به فرياد زدن ادامه داد . هيچكس نميدانست اين موجود ناشناخته كه دندان هاي خود را در بدن اين دختر بيچاره فرو مي كند ، چيست ؟و تا به امروز نيز كسي موفق به شناسايي آن نشده است . در شب دهم ماه مه 1951 كه شب آرام و گرمي بود ، پليس اين دختر را كه دچار هيجانات شديد عصبي شده بود ، به مركز فرماندهي كل اورد . پزشك مخصوص او را تحت معايناتي قرار داد و سپس در حاليكه غرغر مي كرد ، كلاهش را روي سرش جابجا كرد و با اوقات تلخي گفت : اين درست و منطقي نيست كه براي معاينه يك دختر مصروع نصف شب مرا از رختخواب بيرون كشيده ايد . شهرداري مانيل چيزي نگفت و با حيرت به پزشك عصباني و دخترك بيچاره كه فرياد مي زد ، نگاه مي كرد . تاول هايي كه در محل دندان گرفتگي بود ، روي بازويش ديده مي شد . آيا اين امكان وجود داشت كه در موقع بروز حمله عصبي خودش بازويش را گاز گرفته باشد ؟ و يا اينكه همانطور كه ادعا مي كرد موجودي نامرئي او را در اتاق دربسته اش وحشيانه مورد حمله قرار مي داد ؟ هر چه كه بود ، اين مورد خاص آنقدر عجيب بود كه آنها را وادار كرد تا پزشك را نيمه شب به آنجا بكشانند .

شبيه همين اتفاق براي دختر 17 ساله اي بنام كلاريتا ولانوا (Clarita Villaneuva) رخ داد . حالات اين دختر بقدري حيرات انگيز بود كه مأمورين ، رئيس پليس را فراخواندند و او به نوبه خود پزك مخصوص را بر بالين دختر حاظر كرد . و سپس هر دو به زندان رفتند تا علت آنهمه شلوغي و جنجال را پيدا كنند . پليس اين دختر را كه از آوارگان جنگ بود و در خيابانهاي شهر مانيل سرگردان شده بود و عده اي دورش جمع شده بودند ، را پيدا كرد . اين دختر مدعي بود كه توسط يك موجود نامرئي مورد حمله قرار گرفته است . ناظرين اين صحنه كه اغلب آنها از ميخانه هاي اطراف بيرون آمده بودند ، او را مسخره مي كردند و وانمود ميكردند كه او ديوانه است . به هر حال هر چه كه بود ، پليس قضاوت را به عهده متخصصين گذاشت . آنها دختر را در حاليكه سعي داشت خودش را از دست آنها خلاص كند ، گرفتند و به سلول زندان انداختند . زمانيكه در را پشت سرش بستند ، كلاريتا خودش را بر زمين انداخت و پليس هم به خواهش او ، براي اينكه نگاهي به محل گاز گرفتگي روي بازويش بياندازد ، ترتيب اثري نداد .

تنها توضيحي كه كلاريتا در مورد اين موجود نامرئي مي توانست ارائه بدهد اين بود كه :
اين موجود شبيه به انساني غول پيكر با چشماني درست و ترسناك و لباسي گشاد و سياه رنگ بود و هر وقت كه قصد حمله داشت در هوا معلق مي شد . پس از گذشت لحظاتي ، دختر دوباره شروع به داد و فرياد كرد و مي گفت كه آن موجود وحشتناك بازگشته است و از ميان ميله هاي زندان اورا مورد آزار قرار مي دهد . پليس كه از اين رفتار دختر ، خشمگين و در عين حال مضطرب شده بود ، در زندان را باز كرد و در ختر را در حاليكه با صداي بلند ، فرياد مي كشيد ، به سالن زندان راهنمايي كرد . در انجا پليس آثار گاز گرفتگي هاي تازه اي را روي شانه و بازوي دختر مشاهده كرد . محل هاي كبودي به چيزي شبيه به آب دهان آغشته بود . مامورين با عجله رئيس زندان را مطلع كردند . پس از رسيدن رئيس پليس و شهردار ، پزشك مخصوص دختر را معاينه كرد . نكته عجيب و شگفت آور ، اينجا بود كه هيچكس قادر نيست تا پشت گردن و شانه خود را گاز بگيرد . كلاريتا بقيه شب را روي نيمكتي در جلوي اداره پليس گذراند ، و آنقدر گريه كرد تا بالاخره خوابش برد . صبح روز بعد ، وقتيكه پليس اماده شد تا او را به جرم ولگردي به دادگاه ببرد ، دختر دوباره شروع به داد و فرياد كرد . آن چيز نامرئي برگشته بود و پشت او را گاز مي گرفت . دو پليس قوي هيكل او را گرفتند و ديگري نيز دستهاي او را نگه داشت . مامورين پليس در برابر چشمان حيرت زده خود علائم گاز گرفتگي تازه اي را روي بازوها ، كفت دست و گردن دختر بيچاره ديدند . اين حمله حداقل 5 دقيقه ادامه داشت تا اينكه دختر در اثر شدت درد از هوش رفت و روي زمين افتاد . پزشك مخصوص زندان دوباره او را معاينه كر و با تعجب سر خود را به نشانه پاسخ منفي تكان داد . زيرا هيچ گونه آثار غش يا صرع در وي ديده نمي شد .
محل هاي دندان گرفتگي واقعي بودند . پزشك بلافاصله شهردار و اسقف اعظم را خبر كرد . تقريبا 30 دقيقه قبل از رسيدن آنها دختر به هوش آمد . آثار گازگرفتگي روي بازوهايش ورم كرده بود و كف يكي از دستهايش نيز كبود و متورم شده بود . زمانيكه شهردار و پزشك مخصوص او را به بيمارستان زندان مي بردند ، كلاريتا شروع به جيغ . داد كرد و گفت كه ان موجود نامرئي دوباره به او حمله كرده است و اينبار او تنها نبود ، بلكه يك موجود چشم درشت ديگر نيز به كمكش آمده بود . شهردار بعدا تاكيد كرد كه علائم كبودي در اطراف گردن و سر انگشتان دختر ديده شد .سفر پازنده دقيقه اي به بيمارستان زندان ، براي شهردار مانيل ، پزشك مخصوص ، خود دختر و راننده اتومبيل يك كابوس وحشتناك بود . اما اين حملات يكباره متوقف شدند و كبودي ها و محل دندان گرفتگي ها به تدريج از بين رفت و ديگر هيچگاه چنين حادثه اي براي وي پيش نيامد . پس از اين ماجرا شهردار اظهار داشت كه : « براي اين واقعه شگفت آور هيچ توجيه قابل قبولي وجود ندارد »

مارينا لارا(Mariana Lara)پزشك مخصوص نيز در اينباره گفت : «هر بار كه حمله شروع ميشد ، من از حيرت بر جاي خود خشك مي شدم »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:19  توسط pouya  | 

داستان عجیب

بيست و دو تن سرنشينان كشتي براي نجات زندگي شان با امواج خشمگين دريا در نبرد بودند ، ليكن هربار كه برآن غلبه مي يافتند ، حادثه اي ديگر در انتظارشان بود . در دفاتر شركت بيمه لويد(Lvoyd ) لندن ماجراي كشتي حوري درياي(Mermaid) و بيست و دو تن سرنشينان آن ثبت شده است . البته در پرونده هاي اين شركت حوادث عجيب بسياري به ثبت رسيده ، هيچيك به اندازه ماجراي كشتي حوري دريايي شگفت انگيز نيستند . در صبحدم 16 اكتبر 1829 زمانيكه كشتي حوري دريايي از خليج كوچكي در بندر سيدني به مقصد خليج كالير(Callier) حركت كرد ، هوا كاملا مطبوع و دلپذير بود . در اين قسمت از ساحل غربي استراليا نسيم جانبخشي مي وزيد و انوار درخشان خورشيد بر نوك امواجي كه كشتي حوري دريايي سينه آنها را مي شكافت تا پيش رود ، مي تابيد .

سرنشينان كشتي كه شامل 18 ملوان ، 3مسافر و يك ناخدا بنام ساموئل نالبرو(Samuel Nolbrow) بودند ، بر روي عرشه ديده مي شدند . اين عده ندانسته دست به سفري زده بودند كه شايد در تاريخ دريا نوردي بي نظير باشد .

در چهارمين روز سفرشان ناخدا ، سكان را به يكي از معاونينش سپرد و براي نوشيدن يك فنجان قهوه به سمت پايين كشتي رفت . ملوانان كاري نداشتند و بيكار بودند در گوشه كنار عرشه لم داده بودند و استراحت مي كردند . فشار سنج هيچ علامتي از آنچخ كه در شرف وقوع بود نشان نمي داد . تا دقايقي پيش از ساعت دو بعد از ظهر هوا ظاهرا خوب بود و كشتي به آرامي و بدون اشكال در مسير خود پيش مي رفت . اما در اين هنگام بود كه وضعيت هوا دگرگون شد و ابرهاي خاكستري و تيره خورشيد را پوشاندند . كاپيتان نالبرو كه ناگهان متوجه كاهش سرعت حركت كشتي شده بود ، سراسيمه به عرشه كشتي برگشت و دريافت كه فسارسنج به سرعت پايين آمده است . كمي پيش از تاريك شدن هوا ، آرامش دريا با تندبادهاي شديد در هم ريخت و چيزي نگذشت كه طوفان سهمگيني برپا شد . كشتي حوري دريايي كه در ان هنگام در تنگه پرپيچ و خم تورس(Torres) قرار داشت ، براي نجات خويش با امواج خروشان درگير شد . امواج خشمگين كه دماغه كشتي را خرد كرده بودند در اطراف سكان دار، كه از ترس جانش سكان را رها كرده و براي اطمينان بيشتر خودش را به دكل بسته بود مي جوشيدند .

كاپيتان توانست تا با استفاده از روشنايي اي كه صاعقه ايجاد مي كرد اوضاع را بررسي نمايد و دريابد كه مبارزه با اين طوفان سهمگين كاريست بيهود و حاصلي جز شكست نخواهد داشت .

امواج پر تلاطم كشتي را از هر سو محاطره كرده بودند تا اينكه بالاخره يك موج عظيم كشتي حوري درياي را به صخره اي كوبيد و آن را مانند خربزه اي رسيده از وسط به دو نيم كرد . دقايقي بعد ، بيست و دو تن سرنشينان كشتي شكسته در تاريكي خوفناك شب در ميان امواج دريا دست وپا مي زدند و در اين ميان تنها اميدشان صخره اي بود كه در حدود يكصد متري آنا سر از سينه آبهاي تيره بيرون آورده بود .

هنگاميكه اولين روشنايي روز پديدار شد ، معجزه اي رخ داده بود همه سرنشينان كشتي غرق شده به اين صخره چسبيده بودند و حتي يك نفر هم در آن شب تيره و تار در ميان امواج دريا گم نشده بود ! اين مردان سه روز در ميان سرما و رطوبت سرگردان بودند تا اينكه كشتي سويفت شور(Swiftsure) كه از ان تنگه عبور مي كرد ، انان را ديد و نجات داد . تا پنج روز بعد اوضاع روبراه بود و كارها به خوبي پيش انجام مي شد . تا اينكه سويفت شور به نزديكي ساحل گينه نو رسيد . امام چيزي نگذشت كه نجات يافتگان بار ديگر دچا حادثه شدند . كشتي سويفت شور ناگهان خود را در ميان يك جريان دريايي شديد يافت كه در روي نقشه نشاني از آن به چشم نمي خورد . كشتي با پهلو به صخره هاي كنار ساحل برخورد كرد و در اثر اين حادثه همه سرنشينان مجبور به ترك كشتي شدند و يكبار ديگر همه آنها از كام مرگ رهايي يافتند و ظرف كمتر از هشت ساعت سرگرداني بر روي ساحل شني ، بوسيله كشتي باري گاور نر ردي(Governor Ready) نجات يافتند . اين كشتي 32 مسافر داشت ولي ترتيبي داده شد تا پيش از حركت ، براي نجات يافتگان هر دو كشتي حوري دريايي و سويفت شور ، محلي مناسب در كشتي در نظر گرفته شود و سپس كشتي بسوي ساحل پاييني كه حادثه ديگري در انتظارشان بود ، به حركت در امدند . تنها بعد از گذشت سه ساعت، گاور نر ردي دچا آتش سوزي شد . به علت وجود مقادير زيادي الوار در انبار كشتي آتش به سرعت گسترش يافت و بالاخره كاپيتان دستور ترك كشتي را صادر كرد و همه مسافران سوار قايق هاي نجات كه امكانات كمي هم داشتند ، شدند . اطراف انها را تا كيلومتر ها آب فرا گرفته بود و از مسير عادي كشتيراني نيز فاصله داشتند ، ديگر اميدي وجود نداشت ، اما از آنجايي كه خوش شانس بودند ، يك كشتي دولتي استراليا بنام كامت (Comet) آنها را ديد و از كام دريا بيرون كشيد و اينبار نيز بدون هيچ تلفاتي نجات يافتند . ليكن در روي عرشه كشتي نزاعي در گرفت زيرا انها نجات يافتگان كشتي غرق شده را عليرغم خوش شانسي شان كه باعث شده بود بارها از چنگال مرگ بگريزند ، بد قدم و بدشگون مي دانستند . و معتقد بودند كه وجود آنها در آن كشتي موجب دردسر خواهد شد . يك هفته تمام كشتي كامت بدون اشكال و به آرامي به راه خود ادامه داد ، تا اينكه ناگهان دچار طوفان غير منتظره اي شد كه دكل ان را در هم كشست و بادبانهاي آن را پاره كرد. ملوانان كامت سوار تنها كرجي بزرگي كه هنوز قابل استفاده بود ، شدند و پارو زنان از كشتي شكسته دور شدند و مهمانان بدقدمشان را تنها گذاشتند ، تا براي نجات خود چاره اي بيانديشند . مسافران رها شده ، مدت 18 ساعت به باقي مانده هاي كشتي شكسته آويختند و با كوسه ها جنگيدند تا اينكه كشتي ژوپيتر(Jupiter) از راه رسيد و بار ديگر آنها را از خطر مرگ رهانيد . ناخداها به سرشماري افراد خود پرداختند و دريافتند كه هيچ يك از مسافران چهار كشتي جان خود را از دست نداده اند . البته واقعه حيرت انگيز ديگري نيز در اين ميان وجود دارد كه با اين حوادث بي ارتباط نيست و آن اين است كه يكي از مسافرين كشتي ژوپيتر كه زن سالخورده اي بنام سارا ريچي(Sarah Richey) بود ، از ناحيه يوركشير(Yourk Shire) براي پيدا كردن پسرش كه 15 سال پيش ناپديد شده بود به استراليا مي رفت .

و جالب اينجاست كه در اين گير و دار فرزندش را يافت . زيرا او در بين كاركنان كشتي حوري دريايي بود ، كه كشتي ژوپيتر آنها را از دريا نجات داده بود !
__________________

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:18  توسط pouya  | 

کاریکاتور هنرمندان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:9  توسط pouya  | 

کاریکاتورهای منتخب

http://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/kosobukin_jurij_ukrain-car2oonir-5.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/kosobukin_jurij_ukrain-car2oonir-6.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/kosobukin_jurij_ukrain-car2oonir-3.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/kosobukin_jurij_ukrain-car2oonir-2.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/kosobukin_jurij_ukrain-car2oonir-1.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/car2oonir-v-78.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/car2oonir-v-77.JPGhttp://car2oon.ir/myadmin/wp-content/uploads/2007/11/mentions-syria-cartoon-car2oonir.JPG

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:3  توسط pouya  | 

عکسهای انیمیشن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 6:52  توسط pouya  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:28  توسط pouya  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:26  توسط pouya  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:19  توسط pouya  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:15  توسط pouya  | 

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

 

http://i35.tinypic.com/9gls9j.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:8  توسط pouya  | 


‌صاحب گربه‌ای در بوستون امریكا روی صورت گربه‌اش عمل زیبایی انجام داد.

این گربه 4 ساله كه هفته گذشته گم شده بود بعد از 3 روز سرگردانی به خانه‌اش نزد صاحبش بازگشت ولی نیمی از صورتش در اثر تصادف با یك خودرو آسیب دیده بود.
 

صاحب این گربه مونث بعد از دیدن او با یك مركز دامپزشكی حیوانات تماس گرفت و از آنها پرسید كه آیا آنها می‌توانند صورت گربه‌اش را به حالت اولش بازگردانند.
 
 
بعد از پیگری‌های فراوان این گربه به در بیمارستان مخصوص حیوانات بستری شد و پزشكان طی یك عمل جراحی زیبایی با 35 بخیه صورت او را به شكل اولیه اش درآوردند.
در حال حاضر حال گربه و صاحبش خوب است!
 
 

 










+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:2  توسط pouya  | 

زنی با کالبدی شگفت انگيز!


جراحان بیمارستان شهید مفتح ورامین در یک جراحی نادر با پدیده‌ای استثنایی در درون بدن یک زن روبرو شدند.

خانم حوا حسینی بیمار 17 ساله که با ابراز ناراحتی درد شکم برای جراحی و برداشتن کیست تخمدان به بیمارستان شهید مفتح ورامین مراجعه کرده بود هیچ وقت فکر نمی‌کرد که آناتومی بدنش با دیگران فرق داشته باشد.

پس از اینکه جراح زنان و زایمان کیست حدود هفت کیلویی را از تخمدان این بیمار بیرون آوردند به احتمال درد در اپاندیس مشکوک شدند و طبق روال عادی به شکاف سمت راست بدن وی اقدام کردند.

انها با جستجوی فراوان نتوانستند اپاندیس را در سمت راست بدن پیدا کنند بنابراین از جراح عمومی بیمارستان درخواست کمک کردند.

جراحان پس از جستجو متوجه بر عکس بودن تمام احشای داخل بدن وی شدند؛ بطوری که قلب، کبد و اپاندیس این خانم در خلاف محل‌های طبیعی بدن قرار داشت.

دکتر منصور مهرزاد جراح عمومی بیمارستان شهید مفتح گفت: این پدیده با عنوان situs inversus مادرزادی است که با معاینه بدن می‌توان از وجود آن اگاه شد.

وی گفت: متقارن نبودن داخل بدن مشکلی برای فرد مبتلا ایجاد نمی‌کند اما ممکن است در مواقع اورژانسی پزشک یا جراح را با مشکلاتی در تعیین محل دقیق احشای بدن مواجه کند.

طبق بررسی‌ها پدیده برعکس بودن احشای درونی بدن یک در 60 میلیون نفر است. مشاهده وجود قلب در سمت راست نیز یک به دوازده هزار نفر است.

حوا حسینی زن بیماری که پس از عمل متوجه متفاوت بودن بدنش با دیگران شده بود از اینکه با دیگران فرق دارد ابراز خوشحالی کرد.

از او پرسیدیم که ایا دراین 17 سال متوجه برعکس بودن قلب و اعضای بدن خود نشده است گفت : با اینکه چندین بار بیمار شده ام اما پزشکان پی به این موضوع نبرده بودند.

وی افزود: خودم نیزهیچ وقت احساس تپش قلب در سمت راست بدنم نداشتم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:0  توسط pouya  | 

یک داستان عاشقانه متفاوت!!
1387/09/20
محور داستان یک زن است که به واسطه ماجرای زندگی او یک داستان عاشقانه تازه و متفاوت در سینمای ایران روایت می‌شود...
  
پس از قطعی شدن حضور جمشید مشایخی و لیلا حاتمی در فیلم سینمایی "40 سالگی" به کارگردانی علیرضا رئیسیان احتمالا محمد رضا فروتن وپارساپیروزفر  دراین فیلم ایفای نقش می‌کنند. مشکلات مالی تولید "40 سالگی" با مشارکت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران تا حدود زیادی مرتفع شده و پیش‌تولید فیلم را به زودی آغاز خواهد شد. از میان بازیگران حضور مشایخی و لیلاحاتمی پیش ازاین در فیلم قطعی شده و محمود کلاری مدیر فیلمبرداری، نظام‌الدین کیایی صدابردار و ایرج رامین‌فر طراح صحنه و لباس "40 سالگی" خواهند بود."40 سالگی" پس از "ایستگاه متروک" دومین همکاری حاتمی و رئیسیان است و دل‌مشغولی‌های فیلمساز را روایت می‌کند. محور داستان یک زن است که به واسطه ماجرای زندگی او یک داستان عاشقانه تازه و متفاوت در سینمای ایران روایت می‌شود. فیلمنامه این اثر بر اساس داستان "40 سالگی" ناهید طباطبایی نوشته شده است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:0  توسط pouya  | 

بينايی مرد ايرلندی با كمك دندان پسرش بازگشت!
1387/09/18
یك مرد نابینای ایرلندی طی یك عمل جراحی بسیار نادر با كمك دندان پسرش بینایی خود را به دست آورد. این مرد ایرلندی دو سال قبل بر اثر...

یك مرد نابینای ایرلندی طی یك عمل جراحی بسیار نادر با كمك دندان پسرش بینایی خود را به دست آورد.

این مرد ایرلندی دو سال قبل بر اثر یك انفجار شدید بینایی خود را از دست داده بود. اما پس از اینكه پزشكان دندان پسر او را در چشمش داخل كردند، توانست دوباره ببیند.

باب مك نیكل 57 ساله از استان مایو در غرب ایرلند در نوامبر سال 2005 در حالی كه در یك شركت بازیافت مشغول به كار بود در اثر انفجار آلومینیوم مایع داغ و قرمز رنگ كه به داخل چشم او پاشید، نابینا شد.

وی در این باره گفت: تصور می‌كردم كه تا آخر عمر نابینا خواهم ماند.

وقتی پزشكان ایرلندی ناامیدانه اعلام كرده بودند كه دیگر هیچ كاری برای مك نیكل نمی‌توان كرد، وی اخباری درباره یك عمل معجز‌ه‌گر شنید كه توسط دكتر كریستوفر لیو در بیمارستان چشم سوسكز در برایتون انگلیس انجام گرفته بود.

این جراحی نادر «Osteo-Odonto-Keratoprosthesis» یا OOKP نام دارد.

این تكنیك اولین بار در دهه 1960 در ایتالیا بنیان گذاشته شد. تكنیك فوق شامل تولید یك پشتیبان برای یك قرنیه مصنوعی بوده كه از دندان خود بیمار و استخوانهای اطراف گرفته شده بود.

همین روش روی مك نیكل با همكاری پسر 23 ساله‌اش روبرت انجام گرفت كه برای انجام این جراحی یكی از دندانهای خود شامل ریشه آن و بخشی از آرواره را به پدرش اهدا كرد.

به این ترتیب چشم راست مك نیكل دوباره بازسازی شد؛ به طوری كه بخشی از دندان داخل چشم شد و یك لنز در یك سوراخ ایجاد شده در دندان قرار گرفت.

این جراحی طی دو مرحله انجام شد كه مرحله اول 10 ساعت و مرحله دوم پنج ساعت طول كشید.

وی می‌گوید: الان آنقدر بینایی دارم كه می‌توانم اطرافم را ببینم، تلویزیون تماشا كنم و حتی در تاریكی اشیا ساده‌ای را كه در اطرافم هستند تشخیص دهم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:59  توسط pouya  | 

بهترين دارو برای زخم معده و سرماخوردگی
1387/09/20
زنجبیل بهترین داروی سرماخوردگی و گلو درد است. هنگامی كه حس كردید دچار سرماخوردگی شده‌اید چند بار چای...

شربت زنجبیل بهترین دارو برای معالجه زخم معده است. این گیاه همراه با گیاهان دیگر به عنوان تقویت كننده معده و بدن و ضد نفخ بكار می‌رود.

زنجبیل بهترین داروی سرماخوردگی و گلو درد است. هنگامی كه حس كردید دچار سرماخوردگی شده‌اید چند بار چای زنجبیل بنوشید و اگر گلو درد دارید علاوه بر آنكه چای آنرا میل می‌نمائید با آن نیز قرقره كنید.

زنجبیل از قدیم الایام مورد مصرف مردم ایران، هند و چین بوده است. زنجبیل تازه و شربت زنجبیل با چای زنجبیل در بدن گرما تولید كرده و بدین وسیله مواد سمی و زائد بدن را بصورت عرق از بدن خارج می‌سازد.

زنجبیل را حتی برای كمپرس نیز می‌توان استفاده كرد كه سموم بدن را خارج می‌سازد.

شربت زنجبیل برای زخم معده بسیار مفید است. مبتلایان به زخم معده باید هر روز قبل از غذا یك قاشق چایخوری از این شربت را همراه با كمی آب بنوشید زخم معده آنها پس از مدتی التیام خواهد یافت.

چای زنجبیل هر چقدر بیشتر بماند و دم بكشد تندتر می‌شود. حتی می‌توان چای زنجبیل را پس از سرد شدن در داخل یخچال گذاشت و مانند یك نوشابه سرد استفاده کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:59  توسط pouya  | 

دختر پسر نما، پدر قاتلش را لو داد!
1387/09/18
در پی ادعای دختر نوجوان، کارآگاهان به بررسی پرونده های جنايی سال 78 پرداختند و متوجه شدند پدر رويا به نام حميد از آن زمان به جرم قتل يک راننده اتوبوس تحت تعقيب قرار دارد.

دختر پسرنما که از خانه فرار کرده بود بعد از دستگیری، پدرش را به عنوان عامل جنایتی که 10 سال پیش به وقوع پیوسته بود به پلیس معرفی کرد.

به گزارش اعتماد، هفته گذشته ماموران پلیس پاکدشت هنگام گشت زنی به رفتار پسر نوجوانی مظنون شدند و او را دستگیر کردند. بعد از انتقال این مظنون به کلانتری معلوم شد وی دختری 15 ساله است که لباس پسرانه به تن کرده است.

هنگامی که ماموران از رویا خواستند شماره تماس والدینش را بدهد تا آنان برای تحویل گرفتن او اقدام کنند، گفت پدر و مادرش سال هاست از هم طلاق گرفته اند و او با پدرش زندگی می کند. رویا توضیح داد شرایط سخت زندگی با پدر باعث شد او از خانه بگریزد.

دختر 15 ساله گفت؛ پدرم مردی بداخلاق و عصبانی بود و مرتب مرا اذیت می کرد. دیگر رفتارهایش برایم قابل تحمل نبود. به همین دلیل از خانه فرار کردم تا شاید در زندگی ام تغییری ایجاد شود.

در حالی که جملات ابتدایی رویا شبیه گفته های بسیاری دیگر از دختران فراری بود، او در ادامه اظهاراتش از راز یک جنایت پرده برداشت و کارآگاهان را برای پیگیری ماجرا به تکاپو انداخت. این دختر گفت؛ پدرم 10 سال پیش فردی را به قتل رسانده و از آن زمان فراری است.

در پی ادعای دختر نوجوان، کارآگاهان به بررسی پرونده های جنایی سال 78 پرداختند و متوجه شدند پدر رویا به نام حمید از آن زمان به جرم قتل یک راننده اتوبوس تحت تعقیب قرار دارد. اطلاعات ثبت شده در این پرونده بیانگر آن بود که حمید و مردی دیگر یک راننده اتوبوس را به قتل رسانده و خودرواش را به سرقت برده بودند. بعد از مدتی همدست حمید دستگیر و زندانی شد اما هیچ ردپایی از پدر رویا به دست نیامد.

کارآگاهان جنایی که خود را در یک قدمی قاتل فراری می دیدند، از رویا نشانی منزل پدرش را گرفتند و در عملیاتی ضربتی مرد 41 ساله را دستگیر کردند. او که با توجه به اعترافات دخترش راهی جز پذیرش اتهام قتل نداشت، ماجرا را این طور شرح داد؛ تابستان سال 78 بود که این قتل را انجام دادم. آن زمان به لحاظ مالی در تنگنا بودم و به همین خاطر تصمیم گرفتم از طریق سرقت پولی به دست بیاورم. وقتی موضوع را با مجید که از دوستانم بود در میان گذاشتم، او هم پذیرفت به من کمک کند. بعد از مدتی جست وجو بالاخره یک راننده اتوبوس را شناسایی کردیم و تصمیم گرفتیم با کشتن این مرد وسیله نقلیه اش را سرقت کنیم.

متهم به قتل ادامه داد؛ روز حادثه در منطقه وردآورد با راننده اتوبوس درگیر شدیم و او را کشتیم. سپس برای اینکه راز قتل برملا نشود، جسد را در یک پتو پیچیدیم و داخل گودالی همان حوالی انداختیم. چند روزی اتوبوس را مخفی کردیم تا اینکه به فکرمان رسید آن را به یکی از دوستانمان به نام عباس بدهیم تا برایمان بفروشد چون چنین کاری از عهده خودمان برنمی آمد و عباس آشنایان زیادی در این زمینه داشت.

حمید در ادامه اعترافاتش گفت؛ طبق قرار اتوبوس را به عباس تحویل دادیم و او قول داد سر وقت که آن را فروخت پولش را تقسیم کند ولی قبل از این کار او و مجید دستگیر شدند. وقتی این خبر به گوشم رسید، خود را در خطر دیدم. به همین خاطر بلافاصله متواری شدم و مدتی در مشهد زندگی کردم. همیشه این وحشت با من بود که ماموران سر برسند و دستگیرم کنند. به این خاطر چندی بعد تصمیم گرفتم محل سکونتم را تغییر بدهم. این بار راهی بندرعباس شدم و پس از آن هم در چند شهر مختلف زندگی کردم. نقل مکان های دائمی و زندگی پنهان من باعث ایجاد اختلافات خانوادگی شد و همسرم سرانجام طلاق گرفت ولی حضانت دخترم به من سپرده شد.

متهم به قتل افزود؛ سال ها از ماجرای قتل گذشت و دیگر مطمئن شدم کسی دنبالم نیست و قتل راننده اتوبوس فراموش شده است. به همین خاطر دیگر به زندگی عادی برگشتم و چند ماه پیش بود که به پاکدشت نقل مکان کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی دخترم از خانه فرار و مرا به پلیس معرفی کند. زمانی که قتل را انجام دادم، رویا دختری شش ساله بود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است اما بعد از مدتی مادرش ماجرا را برایش توضیح داد و همین مساله و اختلافاتی که با همسر سابقم داشتم، باعث شد نتوانم رابطه خوبی با دخترم داشته باشم.

بنابر این گزارش بعد از اعترافات حمید از آنجا که قتل در حوزه استحفاظی تهران بزرگ اتفاق افتاده بود، متهم به پلیس آگاهی پایتخت تحویل داده شد تا بازجویی های تکمیلی از وی انجام شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:59  توسط pouya  | 

اظهارات عجیب داماد علیرضا افتخاری درباره مهریه همسرش!!!


داماد علیرضا افتخاری خواننده پر آوازه کشورمان سخنان وی در مورد مهریه همسرش را نادرست خواند.

رامین نوروزی داماد بزرگ علیرضا افتخاری افزود: مهریه همسر من 777 سکه تمام بهار آزادی و 7 میلیون و 707 هزار تومان جواهرات و یک سفر حج است که متاسفانه هنوز زندگی رسمی خود را شروع نکرده به دلیل مشکلات شدید خانوادگی در آستانه طلاق و جدائی قرار داریم.

چندی قبل علیرضا افتخاری، اظهار داشت: که مهریه دختر بزرگ من حفظ 450 غزل از حافظ شیرازی و مهریه دختر کوچکم حفظ 16 جزء از قرآن کریم است که داماد بزرگش تاکنون 350 غزل و داماد کوچکش نیز تاکنون 8 جزء از قرآن کریم را حفظ کرده اند.

نوروزی با بیان اینکه همسرم می‌گوید تا زمانی که مهریه خود را دریافت نکنم حاضر به ازدواج نیستم، گفت: هم اکنون برای اخذ مهریه دادگاه کشی داریم.

نوروزی که مهندس عمران و از هنرمندان عرصه موسیقی و آواز است، تصریح کرد: جوانان هرگز نباید به رنگ و لعاب ظاهری زندگی برخی از افراد پر آوازه دلخوش کرده و درصدد وصلت با این قشر قرار گیرند.

وی افزود: هرگز فکر نمی‌کردم به واسطه ازدواج با دختر یک هنرمند بزرگ چون افتخاری اینگونه در ورطه مسائل خانوادگی گرفتار شوم و نگاهی به مقدار مهریه همسرم گویای هزار و یک مشکل است که من در زندگی خانوادگی به آن گرفتار هستم.

نوروزی تصریح کرد: ای کاش مهریه همسرم همانگونه که افتخاری اظهار داشت، بود تا با عمل به آن و تقدیم آنها به همسرم از این روزگار سیاه نجات پیدا کرده و امروز به دنبال تقسیط مهریه نبودم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:56  توسط pouya  | 

زنی که بلندترین موی جهان را دارد!(+عکس)

بلندترین موی سر یک انسان، موی سر خانم Xie Qiuping اهل چین می‌باشد که هنگامی که در 8 می 2004 اندازی گیری شد درازی آن 5.627 متربود.
 

او مویش را از سال 1973 هنگامی که سیزده ساله بوده تا به حال بلند کرده و به این رکورد جهانی دست پیدا کرد.
 
 
 
همچنین در زیر نام برخی از کسانی که زمانی دارای بلندترین موی سر بودند را میخوانید:

در سال 1949 درازی موی سر رهبر مذهبی هندی به نام پاندرا سانادهی سرپرست یک صومعه در شهر مدرس هند، 93/7 متر گزارش گردید.

درازی موی سر دوشیزه اسکولدو فرید اسیورگن (زاده استکهلم) بنا به گزارشی از شهر تورنتو در کانادا در سال 1927 به دو برابر قد او یعنی 320 سانتی متر رسیده بود.

در ماه مارس 1989 درازی موی ماتاجا گدامبا 74 ساله جوکی مقیم شما هند،6 متر و 90 سانتی متر گزارش شد.

موی سر انسان به طور میانگین نیم اینچ در ماه رشد می‌کند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:55  توسط pouya  | 

گیاه جوانی!؟
 

 
  سیر و پیشگیری
خواص سیر از چندهزارسال قبل شناخته شده است. درنوشته های پاپیروس مصر از کارگرانی یاد شده است که بعلت عدم دریافت سیر و پیازکار را ترک کرده‌اند. در 50 سال اخیر تحقیقات دانشگاهی اثرات متعدد سیر را به اثبات رسانده است.

 سیر در پیشگیری از:

 * بروز تصلب شرایین وبیماریهای مرتبط با آن { سکته مغزی وقلبی/زوال عقل}* افزایش چربی خون
* افزایش قند
* افزایش فشارخون موثربوده وبه آن گیاه جوانی میگویند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:53  توسط pouya  | 

کارتون موهن «مصاحبه با محمد» (ص )، ساخته يك ایرانی الاصل هلندی !!
1387/09/18
کارتون موهن «مصاحبه با محمد» (ص) ساخته يك ایرانی الاصل هلندی بار دیگر موجب خشم مسلمانان جهان شد.

به گزارش تابناك به نقل از سایت خبری «اسلام.رو» (روسیه)، در ماه مارس سال جاری، جامی، مؤسس « کمیته منحله مسلمانان از دین برگشته » که ریشه ایرانی دارد با ساخت فیلم کارتونی «زندگانی محمد» كه داراي صحنه هاي توهين آميز بسياري بود موجبات نارضایتی جامعه مسلمانان اروپا را فراهم كرد.

بنا بر اين گزارش برخی از قسمتهای این کارتون در یکی از شبکه های تلویزیونی هلند پخش شد كه در نهایت پس از درخواست وزارت دادگستری هلند، فیلمساز از پخش فیلم در آن مقطع منصرف شد.
فیلم کارتونی 10 دقیقه ای جامی به شکل مصاحبه طراحی و تهیه شده است که در آن حضرت محمد (ص) درباره حقوق زنان، یهودیان و عدم ایمان به خدا سخناني را بیان می کند كه به شكل تحريف شده انتخاب و منتشر شده است.

از ديگر اقدامات مخرب علیه اسلام، پخش این فیلم است که در مورخ 10 دسامبر كه روز جهاني حقوق بشر مي باشد اتفاق خواهد افتاد.
گفتني است كه در اولین روزهای انتشار خبر اين فيلم، افشین الیان، فیلسوف و حقوقدان ایرانی تبار مقیم هلند که روزانه در مجله اینترنتی "الزفیر" می نویسد، با این که از مشاورین و مدافعین منتقدین اسلام از جمله اين فيلم ساز است، در یادداشتی نسبت به عواقب احتمالی نمایش فیلم هشدار داد.

در حال حاضر با انتشار برخي قسمت هاي اين فيلم اعتراضات گسترده اي در ميان مسلمانان اروپا به وجود آمده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:53  توسط pouya  | 

قشنگه حتما امتحان کنید

آموزش ساخت سر حیوانات با سایه دست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:50  توسط pouya  | 

ارزشهای فراموش شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یك نمونه از ارزشهاي ايراني كه خودمون اونا رو نمي شناسيم رو تصميم گرفتم براتون بگم:

لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يك دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرك دكتراي خود را بگيرد، يك لباس بلند مشكي به تن او مي كنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند.. به ماها مي گويند اين لباس و كلاه چيست؟ مي گوييم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان مي كنند! اما به اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريكايي مي گويي اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان مي كنيد؟ مي گويند ما به احترام �آوي سنت� (پور سينا)پدر علم جهان اين لباس را به صورت نمادين مي پوشيم. آنها به احترام �آوي سنت� كه همان �ابن سينا�ي ماست كه لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتيزي شده)و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني كه ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي كرديم و به دوش مي انداختيم. در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:8  توسط pouya  | 

10چیز که خداوند در مورد آن ها
از تو سوال نمی کند

1. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

2. خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟

3. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

4. خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟

5. خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟

6. خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

8. خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

9. خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:7  توسط pouya  | 

عکسهای بازیگران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 8:46  توسط pouya  | 

راهنمائی و رانندگی در دنیا و ایران

علائم راهنمایی رانندگی در دنیا و ایران

The image “http://www.iran.ir/cms/images/stories/police3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

همه ما میدونیم علائم راهنمایی و رانندگانی علائمی بین المللی هستند و از امریکا گرفته تا ته قبائل آفریقا ، این علائم یه معنی مشترک میدهند. اما همه ما یه چیز دیگه هم میدونیم و اون هم اینکه این علائم شامل ایران نمیشه و علائم راهنمایی و رانندگی برای ما یه معنی خاص دیگه ای میده.من امروز تصمیم گرفتم این علائم رو به صورت موشکافانه ای براتون بررسی کنم تا از این به بعد با خیال راحت تری به رانندگی در خیابان های کشورمون بپردازید:

 

1- چراغ راهنمایی و رانندگی

در سایر نقاط دنیا:
چراغ سبز: حق تقدم با شماست حرکت کنید
چراغ زرد:احتیاط کنید. سریعتر از چهار راه خارج شوید
چراغ قرمز:ایست

در ایران:
چراغ سبز:ببین داداش تو که از چهار راه رد میشی.پس تا میتونی آروم تر حرکت کن که اون عقبیا بمونن پشت چراغ قرمز تا حالشون گرفته شه!
چراغ زرد:اهوی اسکول پاتو بذار رو گاز! نکنه میخوای کلی پشت چراغ علاف شی؟بدو دیگه!سریعتر گازشو بگیر و برو، بزغاله!!!
چراغ قرمز:حق تقدم عبور با شماست!


 
2- چراغ راهنمای ماشین:

 
در سایر نقاط دنیا:
یعنی ماشینی که پارک کرده است یا در لاین بغلی شماست قصد تعویض لاین خود را دارد سرعت خود را کم کنید و به او اجازه بدهید تا لاین خود را عوض کند

در ایران:
اوهوی گوسفند!مگه نمیبینی میخواد بپیچه جولوت؟اون گاز لامسبو فشار بده و نذار بیاد جلو راهتو بگیره.از حق خودت دفاع کن بدبخت!!!


 
3-گذرگاه عابر پیاده

 
در سایر نقاط دنیا:
یعنی عابران میتوانند با خیال راحت و به دور از هرگونه خطر از محلی که این تابلونصب شده است عبور کنند و خود را به پیاده رو طرف دیگر خیابان برسانند. درجایی که این تابلو نصب شده است حق تقدم با عابر پیاده است.

 
در ایران:
رانندگان محترم اگر به هر کدام از اهداف متحرکی که مشاهده میکنید تصادم نمایید به مرحله بعد صعود میکنید و در صورتی که وی را به صورت فجیعی له نمایید امتیاز ویژه نیز دریافت خواهید کرد.


 
4-محل عبور اطفال:

 
در سایر نقاط دنیا:
یعنی نزدیک مدرسه یا زمین بازی بچه ها هستید و ممکن است کودکان از آنجا عبور کنند. رانندگان با دیدن با دیدن این تابلو باید سرعت خود راکم کنند وبا احتیاط به حرکت خود ادامه دهند.

 
در ایران:
رانندگان محترم.مانند مورد بالا باید باید اهداف متحرک را نشانه بگیرید.فقط فرق این اهداف با مورد قبلی این است که اینها کمی سایزشان کوچکتر است و به طبع امتیاز کمتری نصیب شما میشود!


 
5-عبور ممنوع:

 
در سایر نقاط دنیا:
این تابلو به رانندگان وسایل نقلیه موتوری اعلام می کند از جهتی که تابلو نشان می دهد عبور نکنند و تنها عابرین پیاده اجازه دارند که در این جهت رفت و آمد کنند.

 
ایران:
الاغ! مگه نمی بینی اگه از اینجا بری راهت کلی نزدیکتر میشه؟!پس همین راهو برو!


 
6-ایستگاه اوتوبوس

 
در سایر نقاط دنیا:
این تابلو در جایی نصب می شود که اتوبوسها برای سوار و پیاده کردن مسافرها توقف می کنند .

در ایران:
پارکینگ!!!


 
7-حداکثر سرعت مجاز 70 کیلومتر بر ساعت

 
سایر نقاط دنیا:
در صورتی که با سرعتی بیش از 70 کیلومتر در ساعت برانید علاوه بر اینکه جان خود و سایرین را به خطر انداخته اید ،تخلف کرده اید و مشمول جریمه می شوید.زیرا در این مسیر حداکثر سرعت 70 کیلومتر در ساعت است.

 
ایران:
کاری به تابلو نداشته باش.واسه قشنگیه! اگه زیر 110 تا بری اینقدی واست چراغ و بوق میزنند تا خودت شرمنده شی!پس مثل یچه آدم پدال گازو ته ته فشار بده.


 
8-بوق زدن ممنوع

 
سایر نقاط دنیا:
در این محل بوق زدن ممنوع است

 
ایران:
اوه عجب جای ساکتی.مثل قبرستون میمونه.یه کم بوق بزن حالشو ببریم!
 
 
 
 
 
 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:34  توسط pouya  | 

طنز

ماجرای طنز

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:29  توسط pouya  | 

اس ام اس

لیزخوردن بهانه ئیست برای محكم فشردن دست كسی كه دوستش داری.

لات ترين اس ام اس سال 87: آب دماغتيم...آنتي هيستامين بخور ، فنا شيم

گفتم كه خدا مرا مرادى بفرست* طوفان زده ام راه نجاتى بفرست* فرمود كه با زمزمه (يامهدى)* نذر گل نرگس صلواتى بفرست*

گرچه دنیافراموش کندخاطره هارا،توفراموش نکن خاطر مارا...

كنم هرشب دعائی كزدلم بیرون رودمهرت، ولی آهسته میگویم خدایابی اثرباشد.

كدام پل، كجاي اين جهان شكسته است...؟كه هيچكس به خانه اش نمي رسد!.

كاش بدوني نبودنت، نديدنت ،هرگز بهونه نميشه واسه از ياد بردنت

قشنگترين لحظه هايم را با ساده ترين دقايقت عوض مىكنم تا بدانى برايم عزيزى

قایق مكث كرد،دریاتمام شد و..من ازتومی آیم تابه جای همه درياگریه كنم.

صدجام اگرآرند،یكبار كندمستم،یكبارنگاه دوست،صدبار كندمستم.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 7:5  توسط pouya  | 

ازاون حرفا

یكم: صد و ده سكه فقط به آل‌احمد تعلق می‌گرفت!
نخستین دوره از جایزه‌ی ادبی جلال آل‌احمد با شدت هرچه تمام‌تر برگزار شد و یكصد و ده سكه‌ی مشهور این جایزه به هیچ‌كس نرسید؛ یكی از بزرگان اهل تمیز با اشاره به این كه جلال آل‌اجمد درگذشته است، افزود: طبیعی‌ست كه با این اتفاق، نمی‌توانیم به ایشان یا هر نویسنده‌ی دیگری این همه سكه بدهیم؛ تقسیم چند دسته‌ی بیست و پنج تایی از سكه‌ها بین چند نویسنده‌ی مشهور نیز نتوانست انفجارهای ناشی از این تقدیرها را مهار كند و البته هنوزهیچ‌یك از داوران هم مسؤولیت این انفجارها را بر عهده نگرفته است.


دوم: ردپای ابتذال در سینمای روشنفكری
یكی از كارگردانان جوان، كه متاسفانه با كسب جوایز خجالت‌‌آور خارجی مشهور شده است، در اقدامی مشكوك اعلام كرده است كه دیگر به سراغ فیلم‌های خاص نخواهد رفت و با افتخار، فیلم مبتذل خواهد ساخت. یكی از بازیگران مشهور كه در حال امضای قرارداد كلانی با یك تهیه‌كننده‌‌ی مشهور بود، ورود این كارگردان به عرصه‌ی فیلم‌های خانوادگی را اتفاقی مثبت ارزیابی كرد. تهیه‌كننده‌ی فیلم در حال ساخت «چی كنم؟ چی‌كار كنم؟ تو منو نشناختی» هم با اعلام آمادگی برای كار با این كارگردان، افزود: فیلم‌های خانوادگی‌ عاطفی ـ فنی ما هرگز مبتذل نبوده‌اند و ایشان هم به‌زودی با ساخت فیلم‌های ارزشمندی از این دست و ارتقای پایه‌ی مالی، خودبه‌خود توجیه خواهند شد.


سوم: استاد بیا بالا
استاد محمدرضا لطفی با انتقاد از همه‌ی بزرگان موسیقی مملكت افزودند: چرا بزرگان موسیقی مملكت در جشنواره‌ی بزرگ موسیقی فجر شركت نمی‌كنند؟ در پی این گلایه رقابت‌ها برای ناپدید شدن افراد فعال در حوزه‌ی موسیقی سنتی آغاز شده است و پیش‌بینی می‌شود كه زد و خوردهای قبلی بر سر سابقه‌ی استادی مجددا احیا شود. یكی از مقامات بی‌ربط به مقوله‌ی موسیقی هم با ابراز تاسف از پدیده‌ی بی‌محلی به جشنواره‌های فجر، چیزهایی افزود كه بهتر است در ادامه به بحران بمبئی نگاهی تازه بیندازیم و نقش استكبار را در آن همیشه بررسی كنیم.


چهارم: توجیه شو برادرم
ابراهیم حاتمی‌كیا در اقدامی عجیب خواستار رفع توقیف فیلم «به‌ رنگ ارغوان» شده است و ابراز امیدواری كرده كه با گذشت چهارسال از روزهایی كه نسبت به جمع‌آوری خودش و فیلم مربوطه توجیه شده بود، دوستان نسبت به آزادسازی فیلم نظر مساعد داشته باشند. یكی از دوستان هم در حالی كه می‌خندید، برای توجیه مجدد كارگردان ارزشمند سینمای ایران اعلام آمادگی كرد. پایان اخبار می‌باشد.


پنجم: ناموس و عكس
نمایشگاه عكس‌های پیمان هوشمندزاده برگزار، مورد استقبال عموم مخاطبان، مورد استقبال برخی مسؤولین، مورد تشكیك و سپس جمع‌آوری شده است. توضیحات بیشتر به‌دلیل آن كه ما عكس‌ها را ندیده‌ایم، لازم به نظر نمی‌رسد.


ششم: این بخش به‌طور طبیعی تكذیب می‌شود
ایده‌ی ثبت روز ملی كوروش، اخیرا مطرح شد و سپس به‌شدت تكذیب شد؛ یكی از كارشناسان امور مصلحت‌های تاریخی با اعلام نكاتی كه همشهری عصر از چاپ آن‌ها فعلا معذور است، دلایلی را در رد یا قبول این ایده مطرح كرد كه همشهری عصر به‌دلیل تصمیم بر ادامه‌ی كار از انتشار آن‌ها خودداری می‌كند؛ یك كارشناس نامعلوم هم چیزهایی افزود كه به ما و شما مربوط نیست. بهتر است فعلا به اخبار حاشیه‌های پس از بحران امنیتی بمبئی توجه كنیم.


هفتم: پاسخ به نامه‌ها
دوست گرامی سركار خانم نازگل آندرلاین تنهای دوهزار و هشت، با سلام و احترام؛ ای‌میل شما كه حاوی تحلیل‌های عمیقی از فضای حاكم بر جشنواره‌های فرهنگی و ادبی بود، خوانده شد و اعضای تحریریه هم از ایده‌ی برگزاری جشنواره‌های بدون سكه استقبال كردند و آن را گامی مثبت در راستای فرهنگ مملكت ارزیابی نمودند؛ البته مشكل این‌جاست كه هیچ‌یك از اعضای تحریریه به دلایل مسائل معیشتی حاضر به شركت در چنین جشنواره‌هایی نیستند. لطفا برای توجیه و همكاری بیشتر حضورا خدمت‌تان برسیم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 7:0  توسط pouya  | 

17آذر چه خبر؟

روزي كه كوروش وصيت كرد گور او در پاسارگاد(پارس) باشد و "زروبابل" را رئيس يهوديان آزاد شده از اسارت کرد

كوروش بزرگ بنياد گذار ايران 530 سال پيش از ميلاد در اينجا كه وصيت كرده بود دفن شد

كوروش بزرگ بنيادگذار ايران هفتم دسامبر سال 539 پيش از ميلاد ضمن ديدار از معبد اصلي شهر بابل و اداي احترام نسبت به آن در همين جا خطاب به همراهانش اعلام داشت كه در هرجاي دنيا كه بميرد بايد جسد او را به پاسارگاد پارس منتقل و در انجا دفن كنند . اين بيان کوروش در تاريخ تحت عنوان " وصيت کوروش " ضبط شده است. کوروش با اين که زرتشتي بود به اديان ديگر که پيروان داشتند و نزد آنان مقدس بودند احترام مي گذارد.
     وي در همين روز « زروبابل » را به رياست بيش از چهل هزار يهودي كه آنان را از اسارت بابلي ها آزاد كرده بود برگماشت تا به اورشليم باز گرداند و به حد كافي سرباز محافظ و پول در اختيار گذارد تا اورشليم و معابد ويران شده يهوديان را بازسازي كنند . بسياري از اين يهوديان از پنجاه سال پيش از آن در اسارت دولت بابل بودند . يهوديان آزاد شده سال 538 پيش از ميلاد به ديار خود رسيدند. كوروش 29 اكتبر سال 539 پيش از ميلاد اعلام داشته بود كه ماموريت او براي آزاد كردن آسياي غربي و الحاق اين مناطق به جامعه مشترك المنافع ايران پايان يافته است و بايد نوروز را در پارس باشد.كوروش پس از تصرف بابل دستور نوسازي بندر صيدا ( لبنان فعلي ) را كه به دست بخت النصر امپراتور بابل ويران شده بود به هزينه ايران صادر كرد.


يوم الترويه - حرکت امام حسين (ع) از مکه به سوي عراق

8 ذي الحجه 60 - يوم الترويه - حرکت امام حسين (ع) از مکه به سوي عراق
شب عرفه از شب هاي مناجات , توبه و استجابت دعا است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 6:58  توسط pouya  | 

انیمیشن


انیمیشن













































انیمیشن













































انیمیشن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:55  توسط pouya  | 

http://i37.tinypic.com/hvornn.gifhttp://i37.tinypic.com/14mf96a.jpghttp://i33.tinypic.com/24ffreq.jpg

http://i38.tinypic.com/qs7fxs.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:2  توسط pouya  | 

روش یادگیری بهتر

سالها کارشناسان بر این باور بودند که ظرفیت ثابتی برای یادگیری وجود دارد . با این حال در دو دهه اخیر ، روانشناسان و مربیان به گونه ای دیگر فکر می کنند . یکی از محققان در این باره می گوید : شواهد زیادی وجود دارند که ثابت می کنند هوش انسان قابل افزایش است . ما می دانیم که فنون مناسب می توانند به افراد در افزایش قدرت یادگیری شان کمک کنند .
از این گذشته ، این مهارت ها بسیار ابتدایی هستند و تقریبا هر کسی می تواند با تمرین و ممارست در آنها مهارت پیدا کند . در ذیل ۶ نظریه اثبات شده از کارشناسان مختلف برای افزایش قدرت یادگیرتان آمده است :

۱) ابتدا به تصاویر بزرگ نگاه کنید :
وقتی می خواهید مطلب جدید و نا آشنایی را بخوانید ، خود را مستقیما درگیر آن مطلب نکنید . اگر ابتدا نگاهی اجمالی به مطلب بیاندازید می توانید حافظه و درک مطلب خود را افزایش دهید . به عناوین فرعی ، زیر نویس عکسها و خلاصه هایی از متن که دردسترس هستند نیز نظری بیافکنید . اگر می خواهید کتاب بخوانید ابتدا به فهرست و مقدمه کتاب نگاهی بیاندازید . تمام این پیش زمینه ها به شما کمک خواهند کرد تا آنچه که می خواهید در ذهنتان تثبت شود .

۲) سرعت مطالعه خود را کاهش دهید و مطالب را با خود تکرار کنید :
گرچه ممکن است سریع خواندن مطالب ، آسان خوب و مفید باشد ، اما آهسته تر خواندن مطالب پیچیده و دشوار می تواند به طور موثری به یادگیری تان کمک کند . دو تن از نویسندگان کتاب (حل مشکل و درک مطلب ) سه تفاوت اصلی میان چگونگی مطالعه دانش آموزان خوب و دانش آموزان بد را بررسی کرده اند :
دانش آموزان خوب مطالب را با صدای آرام یا بلند بیان می کنند. آنها سرعت مطالعه خود را پایین می آورند و کلمات را همان طور که می خوانند ، تکرار می کنند و به آنها توجه می کنند .
دانش آموزان خوب وقتی با مشکلی مواجه می شوند خود به خود آن مطلب را آنقدر تکرار می کنند تا بفهمند. در مقابل دانش آموزان ضعیف اگر مطلبی را برای بار اول نفهمند آن را رها کرده و بقیه مطلب را می خوانند .
دانش آموزان خوب فعالانه با اطلاعات جدید رابطه ای نزدیک برقرار می کنند. آنها در مورد آنچه که می خوانند تفکر می کنند و توضیحی برای آن می خواهند و به آن مسلط می شوند .
درسال ۱۹۷۹ فردی به نام «ویمبی» روش مطالعه آهسته و با صدای بلند را طی یک دوره آموزشی ۵ هفته ای برای زبان آموزان مبتدی در دانشگاه xavier در «ینواورلئان» آشنا کرد . ۱۷۵ زبان آموز از این روش استفاده کردند . درک مطلب بیشتر این دانش آموزان ۲ نمره افزایش یافت و نمرات امتحان آمادگی دانشگاهی اکثر آنها نیز بیش از ۱۴ درصد افزایش نشان داد .

۳ ) تمرین روشهای تقویت حافظه :
تمام روشهای تقویت حافظه را فنون تقویت حافظه می نامند . در این روشها مطالب جدید به صورت فرمولی ساده تر و قابل فهم تر در می آیند . یکی از روشهای تقویت حافظه ، بکار گرفتن حروف ابتدای کلمات است . مثلا برای اینکه بتوانند اسامی ۵ سیاره اول منظومه شمسی (تیر- ناهید – زمین – مریخ –مشتری ) به ترتیب یاد بگیرید با حروف اول نام هر سیاره کلمه ای بسازید و این کلمات را در جعبه ای قرار دهید مثل ( تمام نیازهای زمینی مردم مادیند ) .
روش دیگری برای تقویت حافظه استفاده از تصاویر است . این ترفند شامل ابداع سرنخهای بصری به منظور فهم مطالب نا آشنا است . برای فهم این روش مثال ساده ای می زنیم . معادل کلمه خروس در زبان انگلیسی« rooster» است .
تلفظ کلمه «roostar» شبیه کلمه فارسی روستا است . در ذهنتان می توانید خروسی را تجسم کنید که در روستا راه می رود !
با این روش تصویر روستا ،« roostar» و خروس همیشه در ذهنتان خواهد ماند .
تنها ترفند تقویت حافظه که قبلا توسط محققان رد شده بود امروزه به عنوان روشی موثر برای بالا بردن حافظه محسوب می شود . در این روش دو یا حتی سه برابر مطالب جدید امتحانی را می توان به خاطر سپرد . حافظه خوب کلید همه روشهای ادراکی است و آن چیزی است که می توان با تمرین و ممارست بدست آورد .
تحقیقات ادراکی نشان می دهند که ما دو نوع حافظه داریم : حافظه کوتاه مدت و بلند مدت. حافظه کوتاه مدت ۳۰ تا ۶۰ ثانیه دوام دارد . ما از دفتر راهنمای تلفن برای تلفن کردن کمک می گیریم شماره را گرفته و بعد آن را فراموش می کنیم . با این حال حافظه بلند مدت می تواند زمان طولانی دوام داشته باشد . راز و رمز پرورش یک حافظه خوب فراگیری چگونگی انتقال اطلاعات مفید از حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت و چگونگی به خاطرآوردن این اطلاعات در زمان مورد نیاز است . فنون تقویت حافظه می توانند راه حلی برای انتقال اطلاعات بلند مدت و گرفتن دوباره اطلاعات باشند . به یاد داشته باشید که ذهن و حافظه مانند ماهیچه هستند و هر چه از آنها بیشتر استفاده کنید ، قوی تر می شوند .

۴) اطلاعات را دسته بندی کنید :
در مطالعه ای که در دانشگاه «استنفورد» انجام شد از دانش آموزان خواسته شد که ۱۲ کلمه را به خاطر بسپارند . این کلمات شامل اسامی حیوانات ،اقلام مختلف پوشاک ،انواع وسایل نقلیه و مشاغل بودند . برای یک گروه کلمه ها را به ۴ دسته تقسیم بندی کردند . برای گروه دیگر ، کلمات را به صورت تصادفی فهرست کردند . گروهی که مطالب را دسته بندی شده مطالعه کردند همیشه بهتر از گروه دیگر بودند و ۲ تا ۳ برابر کلمات بیشتری را به یاد آوردند .
«توماس تراباسو»ستاد دانشگاه شیکاگو می گوید : هضم اطلاعات جدید آن هم یکجا بسیار سخت و دشوار است . تجزیه و تحلیل مطالب جدید و تقسیم آنها به بخشهای معنی دار یادگیری را آسان تر می کند .
بنابراین با مرتب کردن مطالب سخت و پیچیده در قالب دسته بندی های منطقی می توانید روشی دائمی برای ذخیره و نگهداری اطلاعات بوجود آورید .

۵) توجه خود را متمرکز کنید :
دفعه بعد با مطالب جدیدی مواجه می شوید که باید آنها را ملکه ذهن خود کنید از خود بپرسید : من از خواندن این مطلب چه می خواهم بیاموزم ؟ و از دانشی که بدست می آورم چه بهره ای خواهم برد؟ گفتن این مطلب – یادگیری برای ما چه خواهد کرد ؟ از مقاومت ما در برابر مطالعه می کاهد و ما خواننده بهتری می شویم . در ذیل به ۴ روش دیگر برای بهبود تمرکز اشاره شده است :
زمان و مکانی را برای یادگیری اختصاص دهید . تلفن را از پریز بکشید و در را ببنید، با نظم بخشیدن به محیط اطراف خود این انتظار در شما بوجود می آید که خواهید آموخت .
خود را از عواملی که باعث حواس پرتی می شوند دور نگاه دارید از آویزان کردن تابلوی «مزاحم نشوید» روی در اتاقتان خجالت نکشید . شما اختیار وقتتان را دارید .
روشهای مختلف یادگیری را امتحان کنید . روشهای مطالعه از قبیل کشیدن نمودار، یادداشت برداری خلاصه برداری یا حتی ضبط مطالب روی نوار، می توانند تمرکز شما را افزایش دهند . برای مهارت در مطالعه فنونی را بکار ببرید که بیشتر با آنها احساس راحتی می کنید . خلاق باشید .
ترقی و پیشرفت خود را نشان دهید. گرفتار بودن همیشه به منزله پر ثمر بودن نیست. گهگاه توقف کنید و از خود بپرسید : آیا من هم اکنون به هدف یادگیری ام کمک می کنم . اگر پاسختان مثبت است فعالیت خود را ادامه دهید اگر پاسختان منفی است از خودتان علت را جویا شوید. اگر شما به دلیل خستگی و اضطراب در کار خود پیشرفت نمی کنید بدون احساس گناه به خود استراحت بدهید وقفه های منظم می توانند روند یادگیری را بهبود بخشد .

۶) سبک یادگیری خود را کشف کنید :
دو مربی داستان، سه بچه ای که هر کدام برای کریسمس یک دوچرخه هدیه گرفتند را نقل می کنند . این دوچرخه ها مونتاژ نشده بودند و والدین این بچه ها باید آنها را مونتاژ می کردند . پدرم «تیم قبل» از اینکه دست به کار شود ابتدا دستورالعمل را به دقت مطالعه کرد . پدر «مری» قطعات را روی زمین چید و دستور العمل را به مادر« مری» داد و پس از بررسی قطعات گفت : این را برای من بخوان مادر «جورج» به طور فطری شروع به سر هم بندی قطعات کرد . فقط وقتی جایی با مشکلی مواجه می شد به دستورالعمل نگاهی می انداخت. در پایان روز هر سه دوچرخه مونتاژ شدند اما هر کدام با روش مختلف.
آنها با وجود اینکه متوجه نبودند هر کدام با سبک مخصوص به خود کار کرده بودند . روشهای ما در برابر مطالب نا آشنا منحصر به فرد و مخصوص به خودمان است و کلید یادگیری تشخیص و تطبیق شیوه ای است که برای ما مناسب تر است .
شیوه های یادگیری می توانند به طور شگرفی تغییر کنند . یک روانشناس ۲۱ اصل اثر گذار در روش یادگیری را مشخص کرده است. این عوامل شامل میزان سروصدا، نور، میزان نظارت مورد نیاز و حتی ساعات روز نیز است .
سبک شما چیست ؟ خود را روانکاوی کنید . مثلا سبک شما در سر هم بندی افرادی در هم ریخته چیست ؟‌صبح بیشتر تمرکزدارید یا عصر ؟ در محیط شلوغ بیشتر تمرکز کرده اید یا در محیط ساکت ؟ لیستی از تمام نقاط مثبت و منفی مشخص شده خود تهیه کنید . از این لیست استفاده کنید تا بتوانید محیطی ایجاد کنید که برای یادگیری تان بهترین باشد . کدام سبک در مورد شما صادق است ؟ خبر خوب این است که شما می توانید ظرفیت یادگیری خود را افزایش دهید و این می تواند زندگی شما را کامل تر و بهتر کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:0  توسط pouya  | 

چند لطیفه از ملانصرالدین

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:47  توسط pouya  | 

چندشعر ازفروغ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:41  توسط pouya  | 

درباره فروغ

فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه‌های شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.روغ در ظهر ۱۴ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند.[۲]

فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

[ویرایش] سرودن اولین شعر

فروغ ۱۲ سال پيش از مرگش، اولين شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت؛ و در همان روزها بود که يکی از شاعران معروف، او را در بی‌ پروایی و دريدن پرده رياکران با حافظ تشبيه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغيب برسد حافظ ديگری خواهيم داشت.»[نیازمند منبع] فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

[ویرایش] ازدواج با پرویز شاپور

فروغ فرخزاد و همسرش پرویز شاپور که بعد از وی جدا شد

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی[۲] با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله ی مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال 1334 به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”كامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.[۳]

[ویرایش] سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، براي گريز از هياهوی روزمرگی، زندگی بسته و يکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در اين سير و سفر، کوشيد تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ايتاليايی و همچنین فرانسه و آلماني را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنايی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپايی، ذهن او را باز کرد و زمينه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

[ویرایش] آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

[ویرایش] پایان زندگی

سنگ گور فروغ

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:27  توسط pouya  | 

عکسهائی از فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد
324 x 450 - 29k - jpg
1raymand.wordpress.com
فروغ فرخزاد
729 x 482 - 77k - jpg
www.eternitylove.blogfa.com
فروغ فرخ زاد
960 x 1280 - 382k - jpg
dastayofski.blogfa.com
... ايران فروغ فرخزاد شروع كنيم .
500 x 684 - 38k - jpg
iran-eng.com
فروغ فرخزاد
430 x 428 - 67k - jpg
www.rakhsh59.blogfa.com
آلبوم عکس مرحوم شادروان فروغ فرخزاد
300 x 469 - 9k - jpg
forogh-f.blogfa.com
More from www.forughfarrokhzad.org ]
زنده ياد فروغ فرخزاد. شعری برای تو
361 x 485 - 68k - jpg
www.negarestane-del.blogfa.com
فروغ فرخزاد
257 x 252 - 9k - jpg
parastu-majnoon.blogfa.com
... به آغاز فصل سرد از فروغ فرخزاد
350 x 240 - 64k - jpg
www.perslit.com
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم ...
300 x 327 - 12k - jpg
www.shaer.ir
فروغ فرخزاد
255 x 358 - 24k - jpg
1sharmgah.blogfa.com
عشق فراموش شده من فروغ فرخزاد
216 x 280 - 47k - gif
2steps.blogfa.com
فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران ...
340 x 552 - 18k - jpg
naomidan.blogfa.com
فروغ فرخزاد. ، دار النشر جاف
300 x 336 - 8k - jpg
www.ketabname.com
امروز با فروغ. فروغ فرخزاد
366 x 300 - 15k - jpg
ketab84.blogfa.com
... آیدین آغداشلو درباره فروغ فرخزاد
356 x 467 - 68k
www.ghoghnos84.blogfa.com
بعدها با فروغ فرخ زاد كه در آن زمان ...
327 x 264 - 16k - jpg
chokhov.blogfa.com
More from i32.tinypic.com ]
... دیگر" بادستخط فروغ فرخزاد .
500 x 883 - 23k - gif
lost-horizon.persianblog.ir
تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد ...
450 x 345 - 42k - jpg
www.asheghoone.com
مادر فروغ فرخزاد
352 x 288 - 25k - jpg
f--f.blogfa.com
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:24  توسط pouya  | 

پوسترهای زیبا

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنیدبرای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنیدبرای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنیدبرای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنیدبرای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:22  توسط pouya  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:12  توسط pouya  | 

    
   با توجه به تعریفی که از دانشگاه ارائه می‌شود در مورد اینکه کهن‌ترین دانشگاه دنیا کدام بوده بحث و جدلهای بسیاری وجود دارد. اما به قطع یقین، چنین مرکز آموزشی در تمدنهای باستانی خاور شکل گرفته است. اگر دانشگاه را یک موسسه دانشجویی فرض کنیم، آکادمی افلاطون قدیمی‌ترین دانشگاه در باختر بوده‌است و سند تاریخی هم بر این ادعا وجود دارد. واژه لاتین "universitas" ابتدا در عصر یونان باستان و روم احیا شد و به کمک آن تلاش می‌کردند ویژگی‌های آکادمی افلاطون را شرح دهند. اگر دانشگاه را تنها یک موسسه آموزش عالی فرض کنیم آنگاه می‌توانیم دانشگاه شانگیانگ در چین را که پیش از سده ۲۱ قبل از میلاد گشایش یافته بود، قدیمی‌ترین دانشگاه بنامیم؛ مشروط بر اینکه افسانه نباشد. دانشگاه قسطنطنیه (در عهد امپراطوری بیزانس) در سال ۸۴۹ میلادی به دستور امپراطور بارداس میخائیل سوم احیا گردید. این دانشگاه با داشتن فعالیت‌های پژوهشی و آموزشی، حفظ خودگردانی و استقلال آکادمیک عموماً به عنوان نخستین موسسه آموزش عالی با ویژگی‌های دانشگاهی امروزی شناخته می‌شود.

آموزش در دانشگاه نالاندا در ایالت بیهار در هند در قرن ۵ پیش از میلاد برپا بوده و به دانش آموختگان آن مدرک دانشگاهی اعطا می‌شده ‌است. سومین دانشگاهی که به تازگی ویرانه‌های آن را یافته‌اند، دانشگاه راتناجیری در اوریسا است. دانشگاه الازهر در قرن دهم در قاهره در کشور مصر گشایش یافت.
شهرهای باستانی تکشاشیلا نالاندا، ویگراماسیلا و کانچیپورا در هند باستان مراکز بسیار مشهور آموزشی در خاور بوده‌اند که از سراسر آسیا دانشجو داشته‌اند. به ویژه نالاندا که مرکز معروف دانشگاهی بوداگرایی بوده و لذا هزاران اندیشمند و دانشجوی بودایی را از چین، شرق آسیا، آسیای مرکزی و آسیای جنوب شرقی جذب کرده و در کنار آن دانشجویان بسیاری از ایران و خاورمیانه را در خود جای داده بود.
در آن زمان اعطای مدرک دانشگاهی چندان مرسوم نبود ولی موسسات آموزش عالی باستانی در چین آکادمیهای (شویان)، یونان، ( آکادمی ) و ایران (آکادمی جندی شاپور) نیز وجود داشتند.

مدرسه
در سال ۳۸۷ قبل از میلاد توسط فیلسوف یونانی افلاطون در مجاورت آتن بانام آکادیموس تاسیس گردید و به دانشجویان خود فلسفه ریاضیات و ژیمناستیک آموزش می‌داد و گاهی به عنوان دانشگاه در نظر گرفته می‌شود. دیگر شهرهای یونان با موسسات آموزشی قابل ملاحظه شامل کوس (سرای هیپوکرات‌ها) که آموزشگاه پزشکی داشت و هودز که آموزشگاه‌های فلسفه داشت، می‌باشند. موسسه کلاسیک بعدی موزه و کتابخانه اسکندریه است که از شهرت بسیاری برخوردار بوده‌است.
موسسات دانشگاهی شبیه به دانشگاه‌های مدرن در ایران و جهان اسلام نیز قبل از الازهر وجود داشته‌اند که برجسته ترین آنها آکادمی جندی شاپور بوده‌است.
در چین باستان چند موسسه آموزش عالی وجود داشت که تقریباً نقشی همانند با دانشگاه‌های جهان باختر را ایفا کرده‌اند. چنین گفته می‌شود که در قرن ۲۱ پیش از میلاد در چین موسسه آموزشی عالی با نام شانگیانگ تاسیس شده (شانگ به معنی عالی و برتر و یانگ به معنی مدرسه ‌است) که موسس آن شون (از ۲۳۵۷ تا ۲۳۰۷ ق.م.) در عصر یویو می‌زیسته ‌است. ممکن است مراکز آموزش عالی بر مدرسه امپریال مرکزی موسوم به پیونگ در زمان سلسله ژو (۱۰۴۶ تا ۲۴۹ قبل از میلاد)، تایخو در سلسله هان (۲۰۲ ق.م. تا ۲۲۰ پس از میلاد) و گوزیجیان در سلسله سوی تاثیر فراوانی گذاشته باشد. تاریخ دانشگاه نانجینگ به تاسیس آموزشگاه سلطنتی نانجینگ درسال ۲۵۸ باز می‌گردد و دانشگاه سلطنتی نانجینگ به نخستین موسسه‌ای تبدیل شد که ترکیب آموزش و پژوهش را در ۵ دانشکده در سال ۴۷۰ ارائه می‌کرد. در هر سلسله فقط یک آموزشگاه سلطنتی مرکزی وجود داشت که آن نیز همیشه در مقر حکومت بود و بالاترین سطوح علمی را در آن ارائه می‌دادند. همچنین نوع دیگری از موسسات آموزشی موسوم به آکادمی‌های شویوان از قرن هشتم به بعد در عصر حکومت تانگ به وجود آمدند. این مراکز عموماً به صورت خصوصی اداره می‌شدند و دولت به برخی از آنها کمک می‌کرد. هزاران شویواندر چین فعال بودند و مدارک تحصیلی آنها با هم تفاوت داشت. ازمیان شویوان‌های پیشرفته می‌توان یولو شویان و بایلدونگ شویان را به عنوان مرکز آموزش عالی در نظر گرفت. در کشور چین باستان تمام امور امپراطوری را به مقامات تحصیل کرده و با سواد می‌سپردند و در زمان سلسله سوی (‎۵۸۱-۶۱۸) برای ارزشیابی و انتخاب افراد حکومتی یک آزمون برگزار می‌شد.
در عصر کارو لینجیان، چارلیماگن نمونه‌ای از آکادمی‌ها را به نام آموزشگاه کاخ یا scola palatina در آخن واقع در آلمان امروزی تاسیس کرد. دانشگاه دیگری که امروزه آکادمی برکساگاتا نام دارد در سال ۷۹۸ توسط یکی از رهبران کارولینجیان تاسیس شده بود. دانشگاه در منطقه نویون که امروزه در خاک فرانسه واقع شده قرار داشت. به طور کلی می‌توان گفت که هدف اندیشمندان، اشخاص طبقه بالا، روحانیون و خود چارلیماگن این بود که کل جامعه به طور خاص، و فرزندان اشراف به طور عام آموزش ببینند تا شیوه مدیریت زمین‌ها و حفاظت از سرزمین خود را در برابر تجاوز و استفاده نادرست فرا گیرند.
 
نخستین دانشگاه اروپایی قرون وسطی دانشگاه ماگنورا در قسطنطنیه بود (که امروزه در استانبول ترکیه قرار دارد). این دانشگاه درسال ۸۴۹ در زمان سیطره امپراطوری بارداس و میخائیل سوم تاسیس شد و پس از آن در قرن نهم دانشگاه سالرنو، در سال ۱۰۸۸ دانشگاه بولونیا (ایتالیا) و در سال ۱۱۰۰ دانشگاه پاریس در فرانسه (بعداً با دانشگاه سوربن ادغام شد) بنا شدند. بسیاری از دانشگاه‌های قرون وسطی تحت سیطره کامل کلیسای کاتولیک و پاپ‌ها بودند. در اوایل قرون وسطی بیشتر دانشگاه‌های نو از مدارس و آموزشگاه‌های پیشین منشعب شدند به ویژه اینکه گرایش زیادی برای تبدیل شدن به مراکز آموزش عالی داشتند. بسیاری از مورخین معتقدند این دانشگاه‌ها تداوم همین علائق معابد به تحصیل بوده‌اند.

در اروپا مردان جوان پس از پایان تحصیلات در مقطع سوم (مقدمات گرامر، کلام و منطق) و مقطع چهارم به ادامه تحصیل در دانشگاه می‌پرداختند و در رشته‌های گرامر، منطق، هندسه، مثلثات، ریاضیات، موسیقی و نجوم درس می‌خواندند. 
 
استادی در کلاس درس دانشگاه صنعتی هلسینکی
مبنای تاسیس دانشگاه قانون یا فرمان تاسیس بود. مثلاً در انگلستان برای تاسیس دانشگاه نیاز به قانون پارلمان یا فرمان سلطنتی بود؛ در هر دو حالت اعطای هر نوع مدرکی فقط با تایید شورای ویژه و دیگر دستگاه‌های مجاز، انجام می‌شد.
در مالی (غرب آفریقا) دانشگاه اسلامی سنکور (در سال ۹۸۹) تاسیس شد ولی فاقد مدیریت مرکزی بود؛ در واقع این دانشگاه از مجموعه‌ای از دانشکده‌های مستقل تشکیل شده بود که هر یک توسط یک اندیشمند یا استاد اداره می‌شدند. کلاسها در فضای باز مساجد یا اماکن خصوصی تشکیل می‌شدند. موضوعات اصلی تدریس عبارت بودند از قرآن، مطالعات اسلامی، حقوق و ادبیات. درکنار آنها دروس پزشکی و جراحی، نجوم، ریاضیات، فیزیک، شیمی، فلسفه، زبان و زبان شناسی، جغرافیا، تاریخ و هنر هم ارائه می‌شد. دانشجویان درکنار درس، زمانی را هم به آموزش اخلاق و بازرگانی اختصاص می‌دادند. اماکن تجاری مدرسه دوره‌هایی را در مورد تجارت، قالیبافی، کشاورزی، ماهیگیری، بنایی، کفاشی، خیاطی و دریانوردی ارائه می‌کردند. گفته می‌شود که آزادی فکری دانشگاه‌های غربی تحت تاثیر دانشگاه‌هایی مانند سنکور و قرطبه (اسپانیای مسلمان) بوده ‌است. حفظ قرآن و آموزش زبان عربی برای دانشجویان الزامی بود. زبان رسمی تدریس در دانشگاه و همچنین زبان بازرگانی تیمبوکتو زبان عربی بود. به جز تعداد کمی دست نوشته به زبان‌های سونگای و دیگر زبان‌های غیر عربی، تمام ۷۰۰۰۰ نسخه باقیمانده از آن عصر به زبان عربی هستند. (بنیاد الفرقان در لندن یک فهرست ۵ جلدی از این آثار منتشر کرده که در کتابخانه احمد بابا موجود است.)
دانشجویان این دانشگاه نیز همچون سایر دانشگاه‌های اسلامی از سراسر دنیا پذیرش می‌شدند. در حدود قرن ۱۲ بود که این دانشگاه ۲۵۰۰۰ دانشجو را در شهری ۱۰۰۰۰۰ نفری در خود جای داده بود. این دانشگاه به خاطر استاندارد‌های بالا و سختگیری در پذیرش دانشجو مشهور بود.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:21  توسط pouya  | 

ردپای خدا


نیکُلاس هُلدرمن ِ ، ۲۰ ماهه هنگامی که داشت با دو برادر بزرگتر خودش بازی می‌کرد بر روی دسته کلید ماشین والدین خودش سقوط کرد و یکی از کلیدها پلک این کودک آمریکایی رو پاره کرد و به اعماق مغزش نفوذ کرد؛ همانطور که می‌توانید در تصویر اسکن مغز کودک ببینید.
 

پدر و مادر نیکلاس از روی فریادهای او متوجه موضوع شدند و سریعآ با اورژانس تماس گرفتند، کریس پدر نیکلاس میگه: “نیکلاس افتاد و ما صدای گریه اون رو شنیدیم ، این با همیشه فرق داشت ”.
ایساک برادر نیکلاس میگه: “من وقتی نگاهش کردم می‌تونم قسم بخورم که کلید تو چشماش بود”.
 
 
مادر نیکلاس وقتی دید که کلید در سر نیکلاس فرو رفته سریعآ با ۹۱۱ تماس گرفت.
کریس کافمن یکی از آتش نشان‌های که بعد از تماس مادر نیکلاس در صحنه حاضر شد میگه : " صحنه وحشتناکی بود، چیزی که دیگه نمی‌خوام مثل اونو ببینم".
نیکلاس بعد از اینکه با هلکوپتر به مرکز درمانی منتقل شد ۶ روز در بیمارستان بستری بود.
پزشکان در ابتدا معتقد بودن که چشم راست او باید از بین رفته باشد، پزشکان طی یک عمل جراحی دسته کلید را از مغز نیکلاس بیرون آورند به نحوی که به مغز او هیچ گونه آسیبی وارد نشد.
اما تنها ۱۵ دقیقه بعد پزشکان دریافتند که چشم او نیز هیچ صدمه‌ای ندیده و او اکنون توانایی عالی دیدن دارد.
 

کریس پدر نیکلاس میگه: " ۱۵ دقیقه بعد از اینکه پزشکان گفتند هیچ مشکلی نیست ما مطمئن شدیم این معجزه‌ای از طرف خداست ".
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:15  توسط pouya  | 

چه خبره

شکایت رقیه سادات دختر انور سادات رییس جمهور سابق مصر که به خاطر ساخت فیلم اعدام فرعون از رییس جمهور ایران و کارگردان این فیلم شکایت کرده بود از سوی دستگاه قضایی مصر رد شد.

به گزارش «فردا» روزنامه القدس العربی نوشت: دادگاهی در قاهره دادخواست رقیه سادات علیه فروز رجایی، کارگردان فیلم "اعدام فرعون"و محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران را به دلیل مطابق نبودن با روال پیش بینی شده قانونی رد کرد.این دادگاه بررسی این شکایت را منوط به اتخاذ اقدامات قانونی از طریق نمایندگی خارج از کشور مصر دانست.

رقیه سادات در این شکایت خواستار دریافت غرامت به اتهام سب و توهین به پدرش شده بود.دختر انور سادات در شکایت خود خواستار پرداخت 500 ملیون دلار غرامت به وی به خاطر وارد آمدن ضربه ناشی از توهین به پدرش شده بود!

گفتنی است فیلم اعدام فرعون به زندگی خالد اسلامبولی که اقدام به اعدام انقلابی انور سادات کرد می پردازد و با واکنش هایی مواجه شده است.در پاسخ به اعتراضات رسمی مصر مقامات دولتی ایران تصریح کرده اند که ساخت این فیلم موضع دولت نیست.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:14  توسط pouya  | 

پس از مرگ

خاطرات پس از مرگ از زبان هنرپیشگان (2)

شارون استون
  

در سپتامبر سال 2001 شارون استون دچار خونریزی مغزی شد و در بیمارستان بستری شد.

ستاره مشهور سینما از مرگ مغزی خود می‌گوید.

او می‌گوید: ناگهان سردرد شدیدی را در سمت چپ سرم احساس كردم، فكر كردم سرم دارد می تركد، درد آنقدر شدید بود كه من نمی توانستم از جای خود حركت كنم و بر روی مبل افتادم.

با همسرم كه در خارج از شهر بود تماس گرفتم و به او گفتم، فكر كنم من دچار سكته مغزی شده‌ام.

در زندگی حرفه‌ای فكر می‌كنم بسیار این جمله‌ها را گفته‌ام كه، من دچار سكته قلبی شده‌ام، من دچار سكته قلبی شده‌ام و...

او تجربه دیدن نور سفید را هنگام آسیب مغزی خود داشته است.

در گفتگو با USA Today  او می‌گوید:نور سفیدی به شكل گردباد بسیار بزرگ در بالای سر من بود و من به داخل آن گردباد كشیده شدم.سپس برخی از دوستانم را دیدم ‌اما بسیار سریع، همه چیز تمام شد، من برگشتم، داخل اتاق بودم و داخل بدن خودم.

استون  در اثر یك ضایعه عروقی در رگهای زیرین مغز دچار علایم مرگ مغزی شده بود.

پس از سردرد شدید در سانفرانسیسكو، او توسط همسرش "فیل برونشتاین" به سرعت به بیمارستان برده شد.

پزشكان گفتند كه شارون استون در اثر یك آنوریسم (نوعی ضایعه برآمده عروقی) در مغز خود دچار خونریزی مغزی شده است.
من یك سفر واقعی به جایی داشتم كه هم اینجا بود و هم نبود، یك تجربه عجیب كه بر روی من تاثیر گذاشت، تجربه‌ای كه مشابه آن در دنیا تكرار نخواهد شد.

در حال حاضر او از نظر جسمی، سلامت است ‌اما هنوز هم گاهی از سردرد، رنج می‌برد.

استون معتقد است كه تجربه نزدیك مرگ او، زندگی او را دگرگون كرده است.

جرج لوكاس، كارگردان فیلم معروف جنگ ستارگان


جرج در جوانی بسیار خیال‌باف و كم رو بوده است و نیز، بسیار به مسابقات رانندگی علاقه داشته است.

سه روز قبل از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، در یك تصادف شدید رانندگی به شدت آسیب دید و سه روز بین مرگ و زندگی بود و برای حدود دو هفته در بیمارستان بستری بود.

در مورد آن روزها جرج می‌گوید: شما نمی‌توانید چنین تجربه‌ای در دنیا داشته باشید و تا چنین تجربه‌ای نداشته باشید، نمی‌توانید این را احساس كنید كه علتی برای بودن شما در اینجا وجود دارد.

من فهمیدم كه باید در زندگی سعی كنم تا علت بودن خود را در دنیا كشف كنم و این كار را به پایان بر

در پزشكی نوین، بسیار اتفاق می‌افتد كه بیماری، دچار مرگ موقت شده و پس از اندك زمانی دوباره به زندگی بازمی‌گردد.

این بیماران در تمام مدت مرگ موقت خود، یك سری از خاطره‌ها را تجربه می‌كنند كه به آنها ( NDE (‌near death experience یا تجربیات نزدیك مرگ می‌گویند .NDE ممکن است در بزرگسالان ویا کودکان اتفاق بیافتدویک نکته مهم این است که لازم نیست فرد از لحاظ فیزیکی مرده باشد(قطع تنفس یا قلب)تا NDE را تجربه کنند بلکه این تجربیات ممکن است تحت شرایط متفاوتی که زندگی با تهدید مواجه است رخ دهد.این شرایط ممکن است شامل یک تصادف غیر کشنده ترافیکی یا یک اتفاق یا تصادف در حین کوهنوردی ویا هنگام تولد یک فرزند باشد. 
در مورد این نوع از تجربیات، نكات مبهم بسیاری وجود دارد و تحقیقات بسیاری بر روی این خاطرات در حال انجام است اما یكی از نكات جالب در مورد این تجربیات این است كه صرفنظر از نوع فرهنگها، ادیان و نژادهای انسان، این خاطرات ماهیت و كیفیت مشابهی داشته و در بسیاری از افراد یكسان است .
آنچه که واضح ومبرهن است  NDE یک توهم یا عدم توانایی یا کارایی مغزی نیست بلکه یک تجربه واقعی است . زمانیکه از تجربه کنندگان سوال می گردد که آیا این تصاویری که دیده اید همانند خواب بوده متفق القول جواب منفی می دهند. تمام این تجربیات بطور وسیع و مستند در فرهنگ پزشکی ثبت شده است .لذا کسانیکه بهNED به دیده شک وتردید می نگرند هرگز قادر به یافتن یک توصیف بیولوژیکی یا فیزیولوژیکی در آینده نخواهند بود.در این صفحه ما تعدادی از این خاطرات را در افراد مشهور مرور می‌كنیم .

 جین سیمور ( jane seymour)

 

بازیگر زنی كه در فیلم‌های كلاسیك بازی می‌كرد و در سریال پزشك دهكده نقش دكتر كوئین را داشت، در 36 سالگی دچار سرماخوردگی شدید شد و در اثر حساسیت به تزریق آمپول  پنی سیلین دچار ایست قلبی گردید.

او اینگونه می‌گوید : من بدن خود را ترك كردم. من میتوانستم خودم را در تختخواب ببینم. عده‌ای دور و بر من جمع شده بودند. به یاد می‌آورم كه آنها سعی می‌كردند تا من را به زندگی بازگردانند .

من در بالای آنها بودم و از گوشه اتاق به پایین نگاه می‌كردم . آنها سوزنها را به بدن من می‌زدند و سعی می‌كردند تا من را پایین نگاه دارند .

به یاد می‌آورم كه تمام زندگی من از پیش چشمانم گذشت اما در آن لحظه به بردن جایزه و چیزهایی شبیه به این فكر نمی‌كردم .

 تنها چیزی كه نگران آن بودم این بود كه می‌خواستم به زندگی برگردم چون نمی‌خواستم كس دیگری از بچه‌هایم مراقبت كند .

من در چنین افكاری غوطه ور بودم " نه، من نمی‌خواهم بمیرم. من برای ترك كردن بچه‌هایم آماده نیستم "

سپس در آن هنگام به خدا گفتم " اگر تو آنجا هستی، خدایا، اگر تو واقعا وجود داری و اگر من زنده بمانم، هیچوقت دوباره نام تو را بیهوده نخواهم آورد ".

با اینكه برای حدود سی ثانیه مرده بودم، می‌توانم به یاد بیاورم كه از دكترم خواهش می‌كردم تا من را به زندگی برگرداند. من اراده كرده بودم كه نمیرم . سپس ناگهان جین خود را در بدن خودش یافت .

 الیزابت تایلور (Elizabeth Taylor )
 

بازیگر زن اهل انگلیس، از هنگامی‌كه روی تخت عمل جراحی مرده بود می‌گوید. او به یاد می‌آورد كه از داخل یك تونل به سمت یك نور روشن سفید رنگ می‌رفت. در برنامه‌ی لاری كینگ در شبكه CNN، ستاره افسانه‌ای هالیوود می‌گفت كه چگونه برای پنج دقیقه بر روی تخت اتاق عمل مرده بود .

خانم تایلور می‌گفت كه او از نظر بالینی مرده بود و  روح" میشل تاد "، یكی از شوهران قبلی‌اش كه در گذشته عاشق او بوده است را دیده است . او می‌خواست كه با تاد بماند ولی، تاد به او گفته است كه كاری بر عهده الیزابت است و زندگی منتظر او است، "سپس او من را به سوی زندگی كشاند ".

برای احیای خانم تایلور و بازگرداندن او به زندگی یازده نفر از پزشكان و پرستاران تلاش كردند. وقتی كه من نور را دیدم به من گفته شد كه مرده ام. واقعاً گفتن و شرح دادن آن برای من مشكل است، به خاطر اینكه آن صدا حالتی باستانی داشت .

این در حدود پنجاه ثانیه پایانی اتفاق افتاد و من پس از آن "تاد" را دیدم . ( تاد همسر سوم تایلور بود كه در یك حادثه هوایی در سال 1958 كشته شده بود ).

وقتی من به آنجا برگشتم حدود یازده نفر در آن اتاق بودند.  من برای حدود پنج دقیقه رفته بودم . آنها من را به زندگی فرستادند تا مرگ من را به عنوان یك اخطار بر روی دیوار بچسبانند !

من این جریان را به بقیه مردم گفتم و پس از آن به گروه دیگری از مردم و پس از آن فكر كردم " وای، آن صداها واقعا ترسناك بودند "، من فكر كردم بهتر است چیزی نگویم.

برای مدتی طولانی، من چیزی درباره آن نگفتم و هنوز هم برای من مشكل است كه درباره آن حرف بزنم . اما من آن را با بیماران مبتلا به ایدز درمیان گذاشتم چرا كه من از مرگ نمیترسم چون آنجا بودم.  در یك مصاحبه دیگر با مجله ایدز "لیز" NDE   خود را دوباره شرح داد : من داخل آن تونل رفتم، نور سفید و مایك ( تاد ) را دیدم . گفتم مایك، هر جا كه تو هستی من هم می‌خواهم آنجا باشم و مایك گفت نه عزیزم، تو باید برگردی، كارهای مهمی‌است كه تو باید انجام دهی .

 تو نباید تسلیم مرگ شوی .

 تحقیقات بر روی   NDE از این جهت بسیار مشكل است كه معمولاً در این موارد فرد دچار مرگ موقت شده و دستگاهی كه بتواند این خاطرات را ببیند یا اندازه گیری كند در حال حاضر وجود ندارد .

تا به حال تحقیقات فقط بر اساس خاطرات افرادی كه این تجربه را داشته‌اند انجام شده است و همچنان ادامه دارد .
سانم.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:13  توسط pouya  | 

بخونید واقعیته

تفاوتهای من و رئيسم

وقتي من يك كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.

وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.


وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.


وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.


وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.

وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي‌كند.


وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.

وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.


وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.

وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.


وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.

وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.


وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.

وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي‌رفت چون خيلي كار كرده است.


وقتي من كار خوبي انجام مي‌دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي‌آورد.

وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي‌كند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:52  توسط pouya  | 

تزئینات روی هندوانه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:47  توسط pouya  | 

پوسترهای زیبا

 

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:43  توسط pouya  | 

نکات زیر را به خاطر بسپارید.....جدی بگیرید

 

 

 

 

 

Answer the phone by LEFT ear 
برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کن
                                      

 

 

 

 

 

Do not drink coffee TWICE a day
روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.
 

 

  

 

Do not take pills with COOL water 
قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نکنید.
 

 

  

 

Do not have HUGE meals after 5pm
بعد از ساعت  5:00 از خوردن غذای چرب خوداری کنید.
 

 

  

 

  

 

Reduce the amount of TEA you consume 

 

مصرف چای روزانه را کم کنید 

 

  

 

  

 

Reduce the amount of OILY food you consume
از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی کم کنید 

 

  

 

Drink more WATER in the morning, less at night
در صبح آب بيشتر و در شب آب كمتر بنوشيد. 

 

  

 

  

 

  

 

Keep your distance from hand phone CHARGERS 
از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید. 

 

  

 

  

 

  

 

Do not use headphones/earphone for LONG period of time
از سمعکهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نکنید. 

 

  

 

  

 

  

 

Best sleeping time is from 10pm at night to 6am in the morning
بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است 

 

  

 

  

 

  

 

Do not lie down immediately after taking medicine before sleeping
بعد ازخوردن دارو فورا" به خواب نروید. 

 

  

 

  

 

  

 

When battery is down to the LAST grid/bar, do not answer the phone as the radiation is 1000 times
زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:3  توسط pouya  | 

گل

عکس گل

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:0  توسط pouya  | 

خدا

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:51  توسط pouya  | 

خونخوارترین قاتل دنیا

وحشتناک‌ترین قاتل دنیا یک زن بود!!

 

وحشتناکترین قاتل در تاریخ بشریت زنی به نام الیزابت باتوری بود که در اوایل سال‌های ۱۶۰۰ میلادی می‌زیسته. او به قتل ۶۰۰ دختر و زن جوان محکوم شد.

الیزابت باتوری به طریق وحشتناکی قربانیان خود را می‌کشت و سپس خون قربانیان خود را می‌نوشید و با آنها حمّام می‌کرد تا به این طریق جوانی خود را تا ابد حفظ کند.

الیزابت باتوری که از خانواده شاهنشاهی مجارستان بود، بعد از آشکار شدن جنایت‌هایش در سال ۱۶۱۰ میلادی در قصرش زندانی و بعد از۴ سال به مرگ طبیعی در گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 12:50  توسط pouya  | 

داستان کوتاه (خانه قدیمی)

لوردراپه را که جمع کردم نور شديد آفتاب ريخت توي اتاق. چشمم افتاد به رفتگر نارنجي‌پوشي که با جاروي دسته بلندش محوطه‌ي بيروني آپارتمان را جارو مي‌کرد. آن طرف‌تر بچه‌هاي قد و نيم قد همسايه را ديدم که داشتند توي فضاي سبز سرسره‌بازي مي‌کردند. پيرمرد و پيرزني هم نشسته بودند روي نيمکتي و لابد از گذشته‌ها حرف مي‌زدند. دماغم را خاراندم و زل زدم به حوض بتني فواره‌دار. عجيب بي‌حوصله بودم. شب قبل را تا نزديک صبح توي روم‌هاي مختلف چرخ مي‌زدم. معمولا شب‌هايي را که خوابم نمي‌برد مي‌نشستم و تا صبح با اين و آن چت مي‌کردم. سعيد هم مدام راه مي‌رفت و غر مي‌زد که «عزيزم، اين کارا توي شأن من و تو نيست! ما که ديگه سني ازمون گذشته نبايد اداي جوونا رو در بياريم.» توي دلم بهش حق دادم. پرده را کشيدم و فرو رفتم توي راحتي چرمي. فکر کردم «امروزو چي بپزم؟» فکرم به جايي قد نداد. خسته بودم. از دست خودم. از دست سعيد و بچه‌ها. از دست زندگي. زندگي برام شده بود تکرار چيزهاي خسته کننده. ياد حرف بي‌بي افتادم. مي‌گفت «ننه جون، کار جوهره‌ي آدميزاده و الّا چه توفيري هس ميون آدم و سنگ؟». دستم را حلقه کردم پشت سرم و با نوک پا ميز عسلي را هل دادم جلو. ميز يکور شد. درست مثل اعصابم. بعد خيره شدم به تابلو فرش ديوار مقابل که نقش پيرزن چارقد به سر و شليته به پايي بود که نشسته بود روي ايوان خانه‌اي قديمي و گبّه مي‌بافت. عينهو بي‌بي. بي‌بي هم تا همين سال‌هاي آخر عمرش هر وقت بيکار مي‌شد وضو مي‌گرفت و مي‌نشست پشت دار قالي و فرش مي‌بافت. گل و بوته و مرغ و پروانه. خيلي هوس کرده بودم دوباره خانه‌ي بي‌بي را ببينم. بعد از فوتش خانه را فروختيم و دسته جمعي آمديم تهران. اما بعد کلي پشيمان شديم. صبح از سعيد خواسته بودم که درباره‌ي خانه‌ي قديمي پرس و جويي کند، ببيند آيا هنوز سرپاست يا جايش برج ساخته‌اند.
دل توي دلم نبود. کنترل تلويزيون را برداشتم و يکي يکي کانال‌ها را عوض کردم. برنامه‌ي بدرد بخوري پخش نمي‌شد. بعد کنترل رسيور را برداشتم و چرخي هم روي کانال‌هاي ماهواره‌ زدم. باز هم چيز بدرد بخوري دستگيرم نشد. سر آخر موبايل را برداشتم و چند تا جوک براي مليحه و سودابه فرستادم. جوابم را ندادند. موبايل را پرت کردم گوشه‌اي و رفتم توي اتاق و دراز کشيدم روي تخت. آباژور را که از ديشب روشن مانده بود خاموش کردم و چشمانم را روي هم گذاشتم. تصميم گرفتم به هيچ چيز فکر نکنم. اما کردم. شمرده فکر کردم «کاش الان بي‌بي زنده بود، اونوقت عين بچگيام مي‌پريدم توي بغلشو و خودمو واسش لوس مي‌کردم. اونم هي قربون صدقم مي‌رفت». ياد روزهاي نذري پزان افتادم که حياط خانه‌ي قديمي از آدم‌ها پر و خالي مي‌شد. آنوقت من و بچه‌هاي ديگر زمين و زمان را بهم مي‌ريختيم و شيطنت مي‌کرديم. بعد که خسته مي‌شديم مي‌نشستيم لب حوض و با ماهي‌هاي رنگ و وارنگ و بلايش بازي مي‌کرديم. بزرگتر که شدم، هميشه‌ي خدا به کاشي‌هاي فيروزه‌اي حوض که راحت و آرام و بدون دغدغه لم داده‌ بودند گوشه‌ي حياط حسودي مي‌کردم. حياط بي‌بي خيلي زيبا بود. دور تا دورش پر بود از گل‌هاي ميخک و اقاقيا و رز. سفيد و زرد و قرمز. سرتاسر ديوار حياط هم پوشيده از شاخه‌هاي پيچک، که انگار مي‌کردي از سر و کول هم بالا رفته‌اند. بلند فکر کردم «امروز به سعيد مي‌گم يه چنتا فيلتوس و ديفن باخيا و فيکوس برام بخره».
ملحفه را کشيدم روي خودم و غلت زدم به پهلوي راست. خنده‌ام گرفت. يک بار که رفته بودم خانه‌ي قديمي، وقتي بي‌بي را بوسيدم و گفتم «چطوري مادر جان؟» تعجب کرد. بعد سرتا پايم را برانداز کرد و گفت «خيلي عوض شدي ماهرخ؟!» نفهميدم خوشحال بود يا ناراحت. اما حق داشت تعجب کند. کفش اسپرت آديداسي که از کاليفرنيا خريده بودم، شلوار مخمل کبريتي ليوايز، پالتوي چرمي نايک، روسري پلنگي ژورژت و ساعت مچي سيتيزني که دستم بود هر کسي را به تعجب وا مي‌داشت. بعد رفتيم توي خانه و من احساس کردم که بوي تند ادکلن چارلي‌ که صبح زده بودم، بوي گلاب قمصر روي طاقچه و گل‌هاي نرگس توي گلدان و عطر گل محمدي توي جانماز بي‌بي را يکجا محو کرد. بي‌بي که رفت توي آشپزخانه ولو شدم روي صندلي راحتي، با آن صداي قيژ قيژش. بي‌بي بارها برايم تعريف کرده بود که وقتي آقا بزرگ از سر کار مي‌آمد چطور به استقبالش مي‌رفت. گيوه‌هايش را در گوشه‌اي جفت مي‌کرد و کت چهارخانه‌اش را از تنش در‌مي آورد و عرقچينش را بر روي طاقچه مي‌گذاشت. بعد برايش که نشسته بود روي همين صندلي راحتي تا خستگي در کند يک استکان چاي کمرباريک مي‌آورد و آنوقت با هم مي‌نشستند به صحبت. لابد قيژ قيژ صندلي هم موسيقي زمينه‌شان بود! داد زد «ننه جون، هنوزم اشکنه دوس داري؟» داد زدم «بي‌بي شما هر چي درس کني من دوس دارم».
پاي راستم را انداختم روي پاي چپ و زل زدم به طاقچه‌ي سنگي ديوار مقابل که رويش آينه و شمعداني لاله‌اي، ساعتي شماطه‌دار و يک ظرف گلاب پاش قرار داشت. به ساعت مچيم نگاه کردم و زمانش را با زمان ساعت روي طاقچه مقايسه کردم. ساعت بي‌بي يک ساعت جلو بود. بعد چشم چرخاندم دور اتاق. روي طاقچه‌ي سمت راستم يک گردسوز قديمي بود در کنار چند جلد کتاب که خيلي منظم در کنار هم چيده شده بودند. خوب که دقت کردم نام بوستان و گلستان را روي جلد يکي از کتاب‌ها تشخيص دادم. گوشه‌ي ديگر طاقچه هم يک قرآن بزرگ روي يک رحل مجلسي جا خوش کرده بود. گلدان‌هاي نرگس. مبلمان‌هاي کهنه. قاب عکس‌هاي چوبي با حاشيه‌هاي منبت‌کاري شده بر روي ديوارها. ساعت ديواري پاندول دار که اتفاقا زمانش با زمان ساعت مچيم يکي بود. آمدم سراغ وسايلم و تلويزيون LCD بيست و يک اينچ DVD خوري را که براي بي‌بي سوغاتي آورده بودم از توي جعبه‌اش درآوردم و گذاشتم روي حفاظ چوبي تلويزيون قديمي‌اي که گوشه‌ي اتاق کز کرده بود و مدتها بود خاک مي‌خورد. خريد تلويزيون پيشنهاد سعيد بود تا بقول خودش بي‌بي سرگرم بشود و بفهمد توي دنيا چه خبر است. بعد جعبه‌هاي قهوه و کاکائو و پنير حلقه‌اي را برداشتم و آمدم توي آشپزخانه. بوي اشکنه که خورد به دماغم آنقدر ذوق زده شدم که نگو و نپرس. اشکنه‌هاي بي‌بي محشر بود. فکر کردم «چطوره امروز برا سعيد اشکنه درس کنم؟!» جعبه‌ها را گذاشتم توي يخچال و خيره شدم به بي‌بي که داشت بشقاب سبزي خوردن را که بوي ترب و ريحانش بدجور آدم را هوسي مي‌کرد مي‌گذاشت توي سيني کنار نان سنگک خاشخاشي و کاسه‌‌ي ترشي و پارچ سفالي دوغ.
گرمم شده بود. ملحفه را زدم کنار و چرخيدم به پهلوي چپ. پنجره‌ي اتاق با آن شيشه‌هاي رفلکسش طاق باز مانده بود. نمي‌دانم چرا هوس کرده بودم بنشينم روبروي شيشه‌هاي رنگ و وارنگ پنج دري خانه‌ي بي‌بي و ساعت‌ها به بازي نور و رنگشان زل بزنم. از روي تخت بلند شدم و نشستم پشت ميز. لپ تاپ را روشن کردم و رفتم توي پوشه‌ي عکسهاي خانوادگي و نشستم به تماشا. بي‌بي در حال خنديدن. بي‌بي در حال خوردن. بي‌بي در حال مطالعه. بي بي در حال آب دادن به گل‌ها. بي‌بي در حال بوس کردن بچه‌ها. بي‌بي در حال قالي بافتن. بي‌بي در دوردست‌‌. يکي از عکس‌ها از بقيه جالب‌تر بود. بي‌بي با چادر گل گلي سفيدي ايستاده بود روي سجاده‌ي سبز رنگش و در حال قنوت بود. حس کردم بوي عطر گل محمدي از توي سجاده‌ي بي‌بي پيچيد توي فضا. ساعت را که نگاه کردم جا خوردم. ظهر شده بود و هنوز غذايي درست نکرده بودم. حوصله‌ي غرغر کردن بچه‌ها را نداشتم. پريدم توي هال، تلفن را برداشتم و چهارتا پيتزاي مخلوط با سس فرانسوي و دلستر ليمويي سفارش دادم. پشت بندش سعيد زنگ زد. خيلي هيجان زده بود. مي‌گفت خبر خوشحال کننده‌اي برايم دارد و مژدگاني مي‌خواست. گفتم «خودتو لوس نکن، بگو چه خبره؟» گفت «باشه مي‌گم اما مژدگاني طلبم». بعد شمرده شمرده انگار که لقمه‌اي را بجود ادامه داد «خونه‌ي بي‌بي سُر و مُر و گنده سر جاشه». قطره‌ي اشکي از گونه‌ي راستم سُر خورد و افتاد روي فرش زير پايم. فرش را بي‌بي بافته بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط pouya  | 

استاد باهوش

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:48  توسط pouya  | 

فرشته بیکار

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:44  توسط pouya  | 

عشق يعني ...

عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار

عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني از فراقش سوختن

عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني بنده فرمان شدن
عشق يعني تا ابد رسوا شدن

عشق يعني گم شدن در کوي دوست
عشق يعني هر چه در دل آرزوست

عشق يعني يک تبسم يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني پيش محبوبت بمير
عشق يعني از رضايش عمر بگير

عشق يعني زندگي را بندگي
عشق يعني بندگي و آزادگي
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:42  توسط pouya  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط pouya  | 

بازم به قدیما

اعتراض دولت سعودي به ايران درباره بحرين و واكنش ايرانيان

سوم دسامبر سال 1957 ( 12 آذر سال 1336 خورشيدي ) دولت سعودي به ايران اعتراض كرد كه چرا بحرين را رسما و قانونا يك استان ايران اعلام كرده است . حال آن که قبلا بارها اسناد و شواهد تاريخي مربوط به تعلق بحرين به ايران انتشار يافته بود. بحرين استان 14 ايران اعلام شده بود.
    اعتراض دولت سعودي با واكنش مطبوعات و مردم ايران روبه رو شد و مدارس و اماكن متعدد را به « بحرين » تجديد نامگذاري كردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:31  توسط pouya  | 

عظمت ایران

13آذر ماه هجري خورشيدي
Mobin_s2004@yahoo.com
اولتيماتوم تند شاپور دوم (ذوالاكتاف) به امپراتوري روم و تعرض نظامي تازه ايران به متصرفات شرقي روم

شاپور دوم

سوم دسامبر سال 359 ميلادي امپراتور روم ، كنستاتينوس دوم اولتيماتوم شديد اللحني به اين شرح از شاپور دوم( ذوالاكتاف ) شاه وقت ايران از دودمان ساسانيان دريافت كرد:
«پس از تحيت ... ، آگاه باش كه طبق اسناد و مكتوب هاي موجود و نوشته هاي مورخان، اراضي و سرزمين هاي آن سوي رود خانه استريمون ( Strymon) تا مرز مقدونيه متعلق به ايران بوده است . آن امپراتور بايد آنجا را از نيروهاي مسلح خود تخليه كند تا ماموران ما بتوانند در آن مناطق به جمع كردن ماليات و تمشيت امور بپردازند . اگر فرستاده من ، حامل اين يادداشت ، دست خالي باز گردد ؛ پس از پايان زمستان دستور خواهم داد كه ارتش اين سرزمين ها را با توسل به زور پس بگيرد ... (نامه با الفاظ مودبانه پايان مي يابد) » .
     از آميدا ؛ شاه
     شاپور دوم اين يادداشت را از « آميدا » فرستاده بود كه چند هفته پيش ازانشاء نامه به تصرف ايران در آمده بود . شاپور در همين سال با شكست دادن نيروهاي رومي سوريه را متصرف شده بود و آماده پيشروي در متصرفات شرقي روم بود.
    امپراتور روم كه در گير دشواري هاي داخلي و نافرماني بعضي از ژنرالهايش بود پاسخ نامه شاپور دوم را موكول به مشورت با سناي روم كرد.
    شاپور دوم منتظر نماند و در بهار سال 360 ميلادي دست به حمله زد و پس از تصرف « بزابده » به پيشروي خود ادامه داد. كنستانتينوس دست به گرد آوري نيرو زد كه بيمار شد و تب شديد وي را از پاي در آورد .
    جانشين او « ژوليان » كه در عين حال فلسفه دان و نويسنده بود براي جنگ با ايران نه تنها نيروهاي رومي را بسيج كرد بلكه به اجير كردن جنگجوي مزدور از قوم فرانك (ساكن شمال فرانسه ، در آن زمان سرزمين گل ) و قوم آلماني ( مردمي كه در مرز فرانسه و آلمان زندگي مي كردند ، مردم راين ــ فرانسويان به همين دليل همه ژرمن ها را آلماني و كشورشان را آلمان مي خوانند ) و قوم ايلري ( ساكن غرب يوگوسلاوي ــ كرواتهاي امروز ) دست زد و دوسال طول كشيد تا براي لشكركشي به شرق آماده شود .
    اعلاميه 17 ژوئن سال 362 ژوليان بر ضد مسيحيان هم يكي از دلايل تاخير حمله او به ايران شده بود. ژوليان در مسير لشكر كشي خود به سوي ايران يك گوساله سفيد هم قرباني معبد « زئوس » كرد تا اورا درجنگ ياري دهد.
     سرانجام اين حمله در 26 ژوئن سال 363 ميلادي با نيرويي كه از حيث شمار و آزمودگي بي نظير بود آغاز شد .شاپور دوم كه از كم و كيف اين نيرو آگاه بود تصميم گرفت به جاي سرحد ، در عمق خاك ايران با آن رو به رو شود . نيرو هاي انبوه ژوليان پس از اين كه به محل مورد نظر شاپور دوم كه فاصله اي زياد از تيسفون نداشت رسيدند خود را در محاصره واحدهاي ارتش ايران يافتند و در جنگي كه روي داد شكست خوردند و يك سوار پارسي ژوليان در حال فرار را با پرتاب زوبين شديدا مجروح كرد كه همان شب درگذشت .
    طبق قانون روم ، هماندم ژنرالهاي رومي « ژويان » را از ميان خود به عنوان امپراتور موقت انتخاب كردند و وي براي نجات بقيه نيروهاي رومي با شاپور دوم وارد مذاكره شد و با دادن همه مناطقي را شاپور خواهان آنها بود موافقت اورا به ترك مخاصمه به دست آورد و واحدهاي شكست خورده رومي را از آسيا بيرون برد.
    پاره اي از مورخان رومي نوشته اند كه شاپور دوم در اين جنگ از فيل جنگي استفاده كرده بود . جنگجويان مزدور فرانك و آلماني در بازگشت به اروپا از ميهندوستي و ايستادگي و انضباط سرباز ايراني داستانها تعريف كردند كه هنوز باقي مانده است .
    طبق اسناد موجود ، ژويان ازهمه دعاوي روميان در غرب قفقاز ، فلسطين ، سوريه و پنج منطقه در آناتولي صرف نظر كرد و 18 پايگاه مرزي را برچيد و پذيرفت كه پيروان آيين زرتشت در قلمرو روم آزادي مذهبي داشته باشند و از بازرگانان ايراني ماليات مضاعف گرفته نشود.
ژوليان پس از بازگشت به روم در جلسه ماه اكتبر سنا حضور يافت تا از عمل خود و امتيازهاي متعدد كه به ايران داده بود دفاع كند كه سناتور ها اورا « هو » كردند و ژوليان نتوانست اين تحقير را تحمل كند و از درخواست راي براي امپراتور شدنش صرف نظر و با گاز زغال خودكشي كرد.
    شاپور دوم كه از پيش از تولد ، شاه ايران شده بود و دوران سلطنتش بيش از عمرش بود قلمرو ايران را از مرزهاي چين تا مديترانه گسترش داد و اعراب را نيز مطيع خود ساخت . در باره خشونت وي نسبت به اعراب شايعات زياد رواج يافته از جمله سوراخ كردن شانه هاي آنان و گذرانيدن ريسمان از كتف هايشان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:30  توسط pouya  | 

تست هوش

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین...

.
خودتون رو هم گول نزنید...


اما سئوالات !!
 
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

 
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
 
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

 
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟
 
مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟
 

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟

 


جواب ها
============ ========= ========= ========= 

مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
 

مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)

 
مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)

 
مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
 

مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.

 
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید … " فریب خوردید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:29  توسط pouya  | 

زیبائی رعد و برق

 
 

 
 

 


 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:27  توسط pouya  | 

هتل آتلانتیس دبی عربا از ما پیش افتادند و ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:10  توسط pouya  | 

پزشکی

خوراکی ها می توانند کلسترول مضر خون (LDL) را کاهش و کلسترول مفید خون(HDL) را افزایش دهند و نیز مانع اکسیداسیون LDL و در نتیجه کاهش صدمه به عروق شوند.این ها دقیقاً همان مواردی است که داروهای شیمیایی کاهنده ی چربی خون انجام می دهند.
خوراکی های مختلف مکانیسم اثرهای متفاوتی دارند. به طور مثال “جو” با کاستن ذخایر اسیدهای صفراوی در روده ها سبب کاهش چربی خون می شود، یا آنتی اکسیدان ها با به دام انداختن LDL های اکسید شده به تنظیم چربی خون کمک می کنند.
نمونه خوراکی های کاهنده کلسترول بد خون: سیب، جو، هویج، سیر، گریپ فروت، سبوس، لوبیای سویا، گردو و بادام می باشد.

*کوچک کردن شکم نیاز به وقت و حوصله زیادی دارد، بخصوص اگر نقاطی از شکم نسبت به کاهش چربی مقاوم باشند و به ‌راحتی لاغر نشوند.
ناحیه ی پایین شکم و پهلوها دو قسمتی هستند که با ورزش و رژیم غذایی به سختی لاغر می‌شوند. بعضی افراد روزهای متمادی از جدیدترین وسایل لاغری شکم استفاده می‌کنند، در حالیکه هیچ‌کدام از این روش‌ها برای لاغر کردن شکم موثر نیست.
تنها یک شیوه مفید برای لاغر کردن نقاط مقاوم به لاغری وجود دارد که به شرح زیر است:
اجرای یک رژیم صحیح و علمی + انجام ورزش‌های هوازی+ حرکات ورزشی مربوط به شکم+ بلند کردن وزنه.
اولین چیزی که باید بدانید این است که لاغر کردن فقط یک قسمت از بدن غیرممکن است. با رژیم و ورزش، کاهش چربی طبق یک قاعده کلی صورت می‌گیرد و تمام قسمت‌های بدن لاغر می‌شوند و قسمتی از بدن که سریع‌تر چاق می‌شود، به ‌همان نسبت دیرتر از سایر قسمت‌های بدن لاغرمی‌شود. این مسئله به ساختمان ژنتیکی افرد مربوط است؛ مثل رنگ چشم، رنگ مو و…، یعنی نمی‌توان آن را تغییر داد. مثلاً در یک فرد ران‌ها چاق‌‌تر از سایر قسمت‌ها و در فرد دیگری باسن چاق تر است و هنگام لاغر شدن این قسمت‌ها دیرتر لاغر می‌شوند.
در خانم‌ها نقاطی از بدن که نسبت به کاهش وزن مقاوم هستند شامل باسن، ران و کمر است. در آقایان قسمت پایینی شکم و پهلوهاست.
بعضی افراد چاق تصور می‌کنند با انجام ورزش‌های مخصوص یک ناحیه از بدن و بدون رژیم غذایی، می‌توانند آن قسمت را لاغر کنند. به همین دلیل برای لاغر کردن شکم، هر روز تمرینات ورزشی مخصوص این قسمت را انجام می‌دهند، ولی با این کار فقط عضلات شکم را قوی می‌کنند، در حالیکه مقدار چربی آن تغییری نمی‌کند.
بهترین راه برای سوزاندن چربی شکم انجام ورزش‌های هوازی است. ورزش‌های هوازی مثل پیاد‌ه‌روی، دویدن، دوچرخه‌سواری، شنا و کوهنوردی مقدار زیادی از چربی‌های بدن را می‌سوزانند. ولی بیشتر افراد خیلی زود از انجام این ورزش‌ها خسته می‌شوند و آن را رها می‌کنند. ۱۰ دقیقه اول ورزش، گلیکوژن (ذخیره قندی در کبد) بدن می‌سوزد. اگر فقط ۲۰ دقیقه ورزش کنید، نیمی از عمل سوزاندن چربی را انجام داده‌اید که برای حفظ سلامتی قلب خوب است، ولی چربی زیادی از بین نمی‌رود، زیرا تا وقتی‌که کاملاً ذخایر گلیکوژنی کبد از بین نرود، چربی زیادی نمی‌سوزد. بنابراین برای از بین بردن چربی شکم،۴-۳ بار در هفته و هر بار باید ۳۰ تا ۶۰ دقیقه پشت سرهم ورزش هوازی را انجام دهید. مثلاً یک ساعت در روز پیاده‌روی کنید. البته این پیاده‌‌روی باید به قصد ورزش باشد نه تفریح، مثلاً برای دیدن ویترین مغازه ها یا خرید چیزی نباشد که مجبور شوید بین پیاده‌روی خود بایستید.
برای از بین بردن چربی شکم،۴-۳ بار در هفته و هر بار باید ۳۰ تا ۶۰ دقیقه پشت سرهم ورزش هوازی را انجام دهید. مثلاً یک ساعت در روز پیاده‌روی کنید.
البته انجام ورزش، بدون رژیم غذایی نتیجه ی لازم را نخواهد داد. افراد چاقی که می‌خواهند شکم خود را لاغر کنند، علاوه بر ورزش باید رژیم غذایی هم داشته باشند. ولی افرادی که وزن مناسبی دارند و فقط شکم‌شان چاق است، باید با ورزش شکم خود را لاغر کنند.
اگر مقدار کالری دریافتی شما بیش از کالری باشد که می‌سوزانید، حتی با ورزش هم، چربی‌ها‌ی زائد آب نمی‌شوند. شما می‌توانید بجای ۲یا ۳ وعده غذایی در روز، ۵ وعده غذایی کوچک بخورید، یعنی غذای خود را به جای ۳ وعده خود را در ۵ وعده تقسیم کنید، ولی پرخوری نکنید. بیشتر، مواد غذایی طبیعی کم‌چربی و کم‌شیرین را مصرف کنید مثل میوه، سبزی، نان سبوس‌‌دار، شیر و لبنیات کم‌چربی و گوشت کم‌چربی. مصرف مواد نشاسته‌ای را کاهش دهید.
اگر رژیم غذایی اصولی و علمی نباشد، باعث کاهش آب بدن می‌شود و بعد از توقف رژیم، وزن

کاهش یافته دوباره برمی‌گردد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:43  توسط pouya  | 

تو نوع خودش جالبه

فردا: گل شیفته فراهانی محبوبترین بازیگر هالیوود شد.

در جدیدترین فهرست سایت اینترنتی هالیوود، گل شیفته فراهانی در صدر فهرست صدنفره محبوبترین چهره های سینمایی قرار گرفته است.

این در حالی است که پس از او رتبه های دوم و سوم به جنیفر انیستون و آنجلینا جولی اختصاص دارد.

در ادامه این لیست که نام تقریبا تمام چهره های سرشناس سینمایی دیده می شود، براد پیت، بریتین اسپیرز، جانی دپ، لورن گراهام، پل نیومن، جسیکا آلبا و مایلی سیروس ۱۰ رتبه اول را کسب نموده اند.

جالب اینجاست که همبازیهای فراهانی در فیلم مجموعه دروغها در رتبه های پایننتری از او قرار گرفته اند.
لئوناردو دی کاپریو در مقام شانزدهم و راسل کرو در رتبه هیجدهم این فهرست دیده می شوند. ریدلی اسکات، کارگردان این فیلم و فیلم گلادیاتور نیز در رتبه نود و ششم این لیست قرار دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:41  توسط pouya  | 

زوجهای هنری

پژمان بازغی (بازیگر) —- مستانه مهاجر (تدوینگر)

رخشان بنی‌اعتماد (کارگردان) —- جهانگیر کوثری (تهیه‌کننده، مجری)

کمند امیرسلیمانی (بازیگر) —- ورقا عامری (عکاس)

تهمینه میلانی (کارگردان) —- محمد نیک‌بین (تهیه‌کننده)

لادن طباطبایی (بازیگر) —- سعید تهرانی‌ (بازیگر، تهیه‌کننده)

مهناز افضلی (بازیگر) —- حسن پورشیرازی (بازیگر)

حمید سمندریان (کارگردان) —- هما روستا (بازیگر)

بهزاد فراهانی (بازیگر)—- فهمیه رحیم‌نیا (نویسنده)

افسر اسدی (بازیگر) —- اصغر همت (بازیگر)

محمد رحمانیان (کارگردان) —- مهتاب نصیرپور (بازیگر)

امین تارخ (بازیگر) —- منصوره شادمنش (نویسنده)

مینا جعفرزاده (بازیگر)—- بهمن زرین‌پور (کارگردان)

جمشید آهنگرانی (نویسنده)—- منیژه حکمت (کارگردان)

حسن جوهرچی (بازیگر) —- مهناز بیات (منشی صحنه)

لادن مستوفی (بازیگر ) —- شهرام اسدی (کارگردان)

الهام چرخنده (بازیگر) —- فرشید نوابی (بازیگر)

شاهرخ فروتنیان‌‌ (بازیگر) —- افسانه چهره‌آزاد (بازیگر)

آتیلا پسیانی (بازیگر) —- فاطمه نقوی (بازیگر)

کامبوزیا پرتویی (کارگردان) —- فرشته صدرعرفانی (بازیگر)

مائده طهماسبی (بازیگر) —- فرهاد آئیش (بازیگر)

داریوش مهرجویی(کارگردان) —- وحیده محمدی‌فر (فیلمنامه نویس و منشی صحنه)

نادر مقدس (کارگردان) —- افسانه منادی (کارگردان)

علیرضا امینی (کارگردان) —- فرناز جمشیدی مقدم (منشی صحنه)

محمود پاک نیت (بازیگر) —- مهوش صبرکن (بازیگر)

محمدرضا شریفی‌نیا (بازیگر) —- آزیتا حاجیان (بازیگر)

هومن حاجی عبدالهی (مجری، بازیگر) —- سلیمه قطبی (بازیگر رادیو)

محسن قاضی‌مرادی (بازیگر) —- مهوش وقاری (بازیگر)

داود رشیدی (بازیگر) —- احترام برومند (مجری، بازیگر)

بهروز افخمی (کارگردان) —- مرجان شیرمحمدی (بازیگر، نویسنده)

بهاره رهنما (بازیگر) —- پیمان قاسم‌خانی (فیلمنامه‌نویس)

شهرام شکیبا (مجری، شاعر) —- مهسا ملک مرزبان (مجری)

مهرداد شکرآبی (بازیگر) —- عاطفه رضوی (بازیگر)

احمد حامد (تهیه‌کننده) —- فاطمه معتمدآریا (بازیگر)

ابوالفضل جلیلی (بازیگر) —- مریم اشرفی (عکاس)

کتایون ریاحی (بازیگر) —- فرشید رحیمیان (مدیرتولید)

محمدرضا فروتن (بازیگر)—- سحر ابراهیمی (فیلمبردار پشت صحنه)

سارا خوئینی‌ها (بازیگر ) – سابق – یوسف مرادیان (بازیگر)

محسن مخملباف (کارگردان) —- مرضیه مشکینی (طراح صحنه، کارگردان)

شقایق دهقان (بازیگر) —- محراب قاسم‌خانی (طراح صحنه، نویسنده)

فریال بهزاد (کارگردان)—- رضا آزادی (فیلمبردار)

علی دهکردی (بازیگر) –– آفرین چیت ساز (طراح لباس)

محمد اصفهانی (خواننده) —- لیدا جوادی (بازیگر)

رویا تیموریان (بازیگر) —- مسعود رایگان (بازیگر)

اصغر فرهاد (کارگردان) —- پریسا بخت‌آور (کارگردان)

زیبا بروفه (بازیگر) —- پیام صابری (گریمور)

لیلا حاتمی (بازیگر) —- علی مصفا (بازیگر)

گلاب آدینه (بازیگر) —- مهدی هاشمی (بازیگر)

داریوش فرهنگ (بازیگر) – سابق – سوسن تسلیمی (بازیگر)

سیما تیرانداز (بازیگر) —- مجید جوزانی (تهیه کننده)

لیلی رشیدی (بازیگر) – سابق – نیما بانکی (بازیگر)

امین حیایی (بازیگر) —- نیلوفر خوش خلق (بازیگر)

ابوالفضل پور عرب (بازیگر) – سابق – آناهیتا نعمتی (بازیگر)

حسین عرفانی (دوبلر) — شهلا ناظریان‌ (دوبلر)

کوروش تهامی (بازیگر) – سابق – شبنم طلوعی (بازیگر)

گوهر خیراندیش (بازیگر) —– مرحوم جمشید اسماعیل خانی (بازیگر)

سحر ولدبیگی (بازیگر) —- نیما فلاح (بازیگر)

فریبرز عرب‌نیا (بازیگر) – سابق – عسل بدیعی (بازیگر)

افسانه بایگان (بازیگر) —- مرتضی شایسته (تهیه‌کننده)

فرزانه کابلی (بازیگر) —- هادی مرزبان (کارگردان)

امیر جعفری (بازیگر) —- ریما رامین‌فر (فیلمنامه نویس)

خسرو شکیبایی (بازیگر) – سابق – تانیا جوهری (بازیگر)

رضا رشیدپور (مجری) —- نغمه مهرپاک (مجری)

مهتاب کرامتی (بازیگر‌) – سابق – بابک ریاحی‌پور (گیتاریست)

حمیرا ریاضی (بازیگر) —- علی اوسیوند (بازیگر)

گلشیفته فراهانی‌ (بازیگر) —- امین مهدوی (عکاس)

هدیه تهرانی (بازیگر) – سابق – هومن به‌منش (دستیار فیلمبردار)

یغما گلروئی (ترانه‌سرا) —- آزاده خواجه نصیر (نقاش)

کاوه یغمایی (خواننده) —- نیلوفر فرزند شاد (پیانیست)

مسعود کیمیایی (کارگردان) – سابق – فائقه آتشین (خواننده)

جمشید مشایخی (بازیگر) —- گیتی رئوفی (آشنا به هنر موسیقی)

امید زندگانی‌ (بازیگر) – سابق – مینا لاکانی (بازیگر)

بهرام بیضایی (کارگردان) —- مژده شمسایی (بازیگر)

علیرضا کنگرلو (مجری) —- راحله امینیان (مجری)

علیرضا عصار (خواننده) —- نسترن پاکباز (عکاس)

بهروز بقائی (بازیگر) – سابق – پرستو گلستانی (بازیگر)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:38  توسط pouya  | 

رژیم غذائی چشمها

رژیم غذایی تاثیر به سزایی روی سلامت و زیبایی چشم‌ها دارد. مراقبت چشم‌ها در افرادی که به مدت طولانی از چشم‌های خود استفاده می‌کنند و یا در محیط‌های پر نور و کم نور کار می‌کنند، ضروری است. جهت سلامت چشم‌ها یک رژیم متعادل شامل شیر، کره، میوه‌ها، سبزی‌های سبز و پروتئین‌ها باید مصرف شود. هر یک از مواد غذایی مورد نیاز برای بدن در سلامت و زیبایی چشم‌ها موثر است.

جریان طبیعی اشک یا سلامت غشاء‌های مخاطی جهت درخشندگی چشم‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. جهت سلامت بافت‌هایی که در بخش داخلی مجاری اشکالی یا غدد اشکی قرار می‌گیرد و تحت عنوان غشاء‌های مخاطی نامیده می‌شود، مصرف یک رژیم غذایی مناسب ضروری است.
یک رژیم غذایی ایده‌آل شامل غذاهای طبیعی و نپخته است. میوه‌های تازه مانند پرتقال، سیب، انگور، هلو و انار؛ سبزی‌های سبز مانند کاهو، کلم، اسفناج؛ سبزی‌های ریشه‌ای مانند سیب‌زمینی، شلغم، هویج، پیاز، چغندر؛ غلات، میوه‌های خشک و محصولات لبنی از موارد ضروری محسوب می‌شوند.
مصرف مقادیر بیش از اندازه مربا، کیک، شیرینی، شکرسفید، نان سفید، چای و قهوه به همراه گوشت و ماهی می‌تواند روی نحوه هضم غذا و سلامت بدن اثر منفی بگذارد.
غذاهایی که سبب یبوست شده و یا در دستگاه‌ گوارش گاز ایجاد می‌کنند و مواد مسکر مضر بوده و از مصرف آنها اجتناب‌ باید کرد.
مصرف ویتامین‌‌های گروه A و Bجهت دستیابی به سلامت بینایی ضروری است. سبزی‌ها، شیر، پنیر، تخم‌مرغ، میوه، موز، گوجه‌فرنگی، مخمرها و دانه آفتابگردان و روغن بادام منابع ارزشمند این ویتامین‌ها محسوب می‌شوند. کاهش دید می‌تواند در اثر نقص ریبوفلاوین ایجاد شود که با مصرف آن قابل حل است.
هویج خام حاوی این ویتامین‌ها است و به سلامت و درخشندگی چشم کمک می‌کند. بنابراین مقادیری زیادی از آنها را باید مصرف کرد.
اثر ویتامین A
ضروری‌ترین ترکیب جهت سلامت چشم‌ها ویتامین A است. بنابراین مصرف مقادیر قابل توجه از این ویتامین را باید در رژیم غذایی قرار داد. روغن کبد ماهی، شیر، کره، زرده تخم‌مرغ، کدوتنبل، هویج، سبزی‌های سبز، گوجه‌فرنگی، پرتقال و لیمو منابع ارزشمند این ویتامین محسوب می‌شوند.
در صورتی که میزان ویتامین A در رژیم غذایی کم باشد، ممکن است حساسیت به نور در چشم‌ها، پرش در دید و خستگی در چشم‌ها ایجاد شود و در موارد کمبود شدید ویتامینA این حالات تشدید می‌شود.
جهت زیبایی سلامت و درخشندگی چشم‌ها مصرف ۱۰۰۰۰ واحد ویتامین A در روز برای بزرگسالان ضروری است.
آنچه چشم‌هایتان خواسته‌اند
میوه و سبزی‌ها جهت تامین ویتامین‌ث

گوشت بدون چربی، مرغ ماهی، غلات و سبزی‌های تیره جهت تامین ویتامین‌های گروه ب

غذاهای دریایی و غلات جهت تامین روی

دانه‌های روغنی و آووکادو جهت تامین ویتامین E

هویج سیب‌زمینی سبزی‌ها تیره جهت تامین بتاکارو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:36  توسط pouya  | 

این تمدن مسخره و وحشیگری انسان

این ازدواج قبیله ای در یکی از نقاط دور افتاده واقع در “درا اسماعیل خوان” پاکستان صورت گرفت که با رسیدن خبر آن به فعالان حقوق بشر ، پلیس از ماجرا آگاه و تحقیقات خود را در این زمینه آغاز کرد.
در پی ازدواج دختر ۴ ساله با مردی ۴۵ ساله در پاکستان ۱۲ نفر دستگیر شدند.

گزارش پلیس، به نقل از خبرگزاری “فرانسه” حاکی است، به ازدواج درآوردن دختری ۴ ساله به مردی ۴۵ ساله در پاکستان منجر به دخالت پلیس و دستگیری ۱۲ نفر از اقوام طرفین شد.

براساس این گزارش، این ازدواج قبیله ای در یکی از نقاط دور افتاده واقع در “درا اسماعیل خوان” پاکستان صورت گرفت که با رسیدن خبر آن به فعالان حقوق بشر ، پلیس از ماجرا آگاه و تحقیقات خود را در این زمینه آغاز کرد.

۱۲ نفر از اعضای قوم و خویش عروس و داماد به اتهام نادیده گرفتن قوانین منع ازدواج کودکان راهی بازداشتگاه شدند.

این ازدواج جنبه تنبیهی دانست زیرا دایی کودک، عروس داستان با دختر برادر داماد فرار کرده بودند و اقوام دختر فراری برای جبران و بازگرداندن حیثیت و آبروی از دست رفته این ازدواج را ترتیب دادند.

قرار است اقوام داماد به عنوان غرامت ۲ هزار و ۵۰۰ دلار به خانواده عروس کوچک بدهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:36  توسط pouya  | 

جک

  • ترکه دو تومنیش تو جوب میفته دست می کنه تو جوب پنج تومانی پیدا می کنه بعد یک سه تومانی می ندازه تو جوب
  • یه امریکاییه میخواد حال اردبیلیه رو بگیره میبرتش امریکا بهش میگه زمین رو بکن اونم میکنه بعد از ده متر کندن میرسن به یه سیم . امریکاییه میگه این یعنی ما صد سال پیش تلفن داشتیم ترکه میگه حالا تو بیا بریم اردبیل. اونجا بهش یه بیل میده میگه بکن صد متر میکنن به هیچی نمیرسن ترکه میگه این یعنی ما صد سال پیش موبایل داشتیم
  • زوج جوانی کنار ساحل نشسته بودند. آقاهه می پرسه: عزیزم من اولین عشق تو هستم؟ خانمه می گه: بله، البته که هستی… من نمی دونم چرا شما مردا همه تون همین سوال تکراری رو می پرسید!
  • ترکه داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز!
    ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!
  • ترکه رنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله… می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.
  • ترکه با زنش دعواش می شه، چراغ رو خاموش می کنه. زنش می گه چرا چراغ رو خاموش کردی؟ می گه آخه جواب ابلهان خاموشیست!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:34  توسط pouya  | 

شکارچی زنان درکرج

نوشتن از جنایت های شکارچی زنان کرج ، به قصه هزار و یک شب می ماند که می تواند حاوی هشدارهای مهمی برای خانواده ها باشد.
رئیس دایره جنایی پلیس آگاهی استان تهران و همچنین بازپرس دادسرای جنایی کرج شرایطی را فراهم کردند تا عامل جنایت های سریالی ، در زندان رجایی شهر از زندگی و سرگذشت خود بگوید.
*خودت را معرفی کن.
امید هستم و ۲۳ سال دارم.
*چرا زندان هستی؟
به خاطر کشتن ۱۰ زن.
*چی شد که مرتکب قتل شدی؟
به خاطر تنفری که از بعضی از زن ها داشتم و برای دزدی طلاهایشان.
*چرا از بعضی زنان تنفر داری؟
یک بار یک زن خیابانی را سوار کردم و او با کشیدن تیغ و تهدید به خودزنی ۵۰ هزار تومان از من پول گرفت.یک بار هم یک زن دیگر را سوار کرده بودم که مسیر را اشتباه رفتم و او شروع کرد به داد و بیداد و من هم او را برگردانم به همان جایی که سوارش کرده بودم .سه روز بعد از من خواستند به کلانتری بروم. آن زن از من شکایت کرده بود . یک هفته به زندان افتادم و ۱۵۰ هزار تومان به او جریمه دادم و ۲۵۰هزار تومان به وکیل دادم.هرچی زنم به آن زن التماس کرد ، راضی نشد رضایت بدهد.با کلی بدبختی آن پول را تهیه کردم . چون کسی را نداشتم که به من کمک کند.
*با مقتولان چه طور آشنا می شدی؟
موقع مسافر کشی ، آنها را سوار می کردم و سر صحبت را با آنان باز می کردم.
*چه وقت نقشه نخستین قتل را کشیدی و چه طور او را کشتی؟
از ابتدا تصمیم به قتل نداشتم ، زنی را سوار کردم و قرار شد ، برویم خانه ما . یکباره به ذهنم خورد که او را بکشم . دو دل بودم که این کار را بکنم یا نه ، می ترسیدم ، یکباره شیطان وسوسه ام کرد و او را کشتم .
*وقتی او را کشتی چه حسی داشتی؟
آن موقع حالت جنون به من دست داده بود . بعد از اینکه کشتمش خیلی ناراحت شدم و همیشه در این مدت عذاب وجدان داشتم .
*مقتولان را چه ساعتی به خانه ات می بردی و با جسد آنها چکار می کردی؟
تقریبا ساعت ۵ -۴ بعد از ظهر آنها را سوار می کردم و می بردم به خانه ام . پس از اینکه آنها را می کشتم ، سریع از خانه بیرون می رفتم چون از جسد شان می ترسیدم . ساعت ۹ هم برمی گشتم و آنها را داخل ملحفه می پیچاندم و در اطراف شهر می انداختم .
*چرا ساعت ۹؟چرا صبر نمی کردی نیمه شب آنها را بیرون ببری؟
چون در این ساعت خیایان ها خیلی شلوغ است. نیمه های شب خیابان ها خلوت است و پلیس به همه گیر می دهد.
*مقتولان را چه طور می کشتی؟
آنها را غافلگیر می کردم و از پشت سرشان آنقدر با آرنجم گلویشان را فشار می دام تا بمیرند.
*چرا از این روش استفاده می کردی ، از جایی یاد گرفته ای؟
چون اثر انگشتم روی بدنشان نمی ماند و آنها نیز نمی توانستند عکس العمل نشان دهند.این کار را از جایی یاد نگرفتم.به طور اتفاقی اولین بار اینطوری مقتول را کشتم.
*چرا جنازه ها را در حاشه بزرگراه ها می انداختی؟
می خواستم خیلی زود پلیس آنها را کشف کند.
*نمی ترسیدی که دستگیر شوی ؟
نه ، چون هیچ ردی از خودم به جا نمی گذاشتم و فکر نمی کردم پلیس دستگیرم کند .
* چه وسایلی از مقتولان می دزدیدی ؟
موبایل ، طلا و جواهراتشان ، کفش و پول نقدی که داشتند.
*چه قدر از این راه گیرت آمد ؟
تقریبا دو میلیون تومان.
*وسایل دزدی را چه طور می فروختی؟
گوشی های موبایل را به مادر زن و خواهر زنم می فروختم . کفش ها را هم به خواهرزن و مادر خودم دادم . طلا ها را هم با همسرم می فروختیم.
*مقتولان چه وجه اشتراکی داشتند که آنها را انتخاب می کردی؟
تیپ های خاصی بودند ، مانتو های کوتاه و تنگ و شلوار های کوتاه می پوشیدند و موهایشان از جلو و پشت بیرون بود و آرایش غلیظی داشتند.
* همسرت هم از قتل هایی که انجام می دادی ، اطلاع داشت؟
از قتل سوم به بعد او در جریان بود و هر موقع من می خواستم نقشه خود را عملی کنم خانه را خالی می کرد و به شهرستان پیش پدر و مادرم می رفت.
*خودت به او می گفتی یا خودش متوجه شد؟
چون ملحفه های منزلمان کم می شد و پرده خانه را نیز برده بودم به من شک کرده بود . نمی خواستم به او بگویم ولی مجبور شدم.
*از خانواده ات بگو ، چند خواهر و برادر داری؟
دو برادر و یک خواهر دارم . پدرم هم قبلا کبابی داشت که به خاطر مرگ پدر بزرگم مجبور شد آنجا را بفروشد.او ماشین سنگین خریده بود و با آن کار می کرد.چند وقت است که به علت بدهی می خواهد ماشینش را بفروشد، مادرم هم پرستار است.
*از اعضای خانواده ات کسی اعتیاد داشت؟
پدرم تریاک می کشد ، از وقتی راننده بیابان شد مواد مصرف می کند.
*خودت چه طور ؟ تا به حال مواد مصرف کرده ای؟
نه ، من حتی سیگار هم نمی کشم.
*از کودکی ات بگو.
خیلی بچه خوبی بودم و همه مرا قبول داشتند . در کار های خانه با مادرم کمک می کردم . برادرم خیلی شیطنت می کرد و همه همسایه ها از دست او شاکی بودند اما من آزارم به هیچکس نمی رسید .
*دوست داشتی چه کاره شوی؟
خلبان!
*چه قدر درس خواندی؟
تا اول راهنمایی.
*درست چه طور بود ؟ به مدرسه علاقه داشتی؟
هیچ علاقه یی به درس خواندن نداشتم چون هرچی درس می خواندم ، چیزی نمی فهمیدم سوم، چهارم و پنجم دبستان مردود شدم.
*پدر و مادرت تنبیهت نمی کردند؟
نه ، من هیچ کار بدی نمی کردم که کتک بخورم .هیچ کدام از اعضای خانواده ام باورشان نمی شود که من این قتل ها را انجام داده ام.
*وضعیت مالی خانواده ات چطور بود؟
وضع مالی مان خوب نبود.پدرم اعتیاد داشت و …
*رابطه پدر و مادرت با یکدیگر چه گونه بود؟
خیلی با هم بحث می کردند و درگیری داشتند.
*نخستین بار کی دستگیر شدی؟
۱۸ - ۱۷ساله بودم و در مقطع اول راهنمایی درس می خواندم . در مدرسه از همه بزرگتر بودم چون چند سال رد شده بودم . موقع امتحانات آخر سال بود که برای دزدی داخل یک خانه رفته بودم که دستگیر شدم و ۵ ماه به زندان افتادم.
*برخورد خانواده ات با تو چه گونه بود؟
خیلی بد.کسی دنبالم نیامد و پدرم تا چند ماه بعد از آن با من حرف نمی زد.
*بعد از آزاد شدن از زندان چه کار کردی؟
با یکی از دوستانم به لنگرود رفتیم تا کار کنیم . به عنوان کارگر در یک ساختمان نیمه کاره کار می کردم .
*با همسرت چه طور آشنا شدی؟
یک روز در همین شهرستان که ساکن بودیم برای شرکت در جشن تولد پسر صاحبخانه ام به خانه او رفته بودم و همسرم هم از آشنایان آنها بود و به آن جشن تولد آمده بود. بعد از آن به خواستگاری اش رفتم.به عقد هم در آمدیم و بعد از یک سال و سه ماه ازدواج کردیم.
*چه طور شد به کرج آمدی؟
۸ ماه داماد سرخانه بودم ، در خانه مادر زنم زندگی می کردیم ، چون خواهر و برادر های او اذیتم می کردند، به کرج آمدیم، یک خانه اجاره کردیم.من هم مسافر کشی می کردم.
*بیش تر به چه فیلم هایی علاقه داری؟
فیلم های رزمی ، فیلم های رینگ خونین، هدف سخت فرانکی و الکس را خیلی دوست دارم .
*اهل ورزش هم بودی؟
چند ماهی کونگ فو کار کرده ام.
*تصورت از شیطان چیست ؟
شیطان یکسره در ذهنم بود و وقتی می خواستم کسی را بکشم خودم را مثل شیطان می دیدم.
*اگر دستگیر نمی شدی ، قتل ها را ادامه می دادی؟
نه،از کارهایم پشیمان شده بودم . به همین خاطر هم رفتیم رامسر که همانجا پلیس ها دستگیرم کردند.
*اعضای خانواده ات سراغت آمده اند ؟
نه ، هیچ کس کاری به کارم ندارد.همه از من متنفر شده اند.(باگریه)
*دلت برای چه کسی تنگ شده؟
همسرم ، خیلی دوست دارم یک بار هم که شده تلفنی با اوصحبت کنم.
اگر در پایان صحبتی داری بگو.
سالها پیش وقتی قاتلی را می دیدم که با او مصاحبه می کنند پیش خودم می گفتم این آدم چه قدر کثیف است که این کار ها را کرده.از آنها بدم می آمد و الان خودم جایشان نشسته ام.می دانم که عاقبتی جز اعدام ندارم. دچار وسوسه شیطان شدم و کارم به اینجا کشید.
رها شدن جنازه های هشت زن جوان که همزمان با غروب آفتاب ، ربوده و کشته شدند وحشت به جان مردم کرج انداخته و پلیس جنایى استان تهران را با معماى پیچیده جنایت های سریالى رو به رو کرده بود.
کارآگاهان به خوبی می دانستند با یک جنایتکار حرفه ای رو به رو هستند که ردی از خود برجا نمی گذارد.
بررسی صحنه های جرم با توجه به رد لاستیکها نشان می داد شکارچی شب ، قربانیان را سوار پیکان می کند، پس از اجرای نقشه شومش،جنازه ها را داخل ملحفه گلدارمی پیچد و در خیابان رها می سازد.
در آن میان ، پلیس بیش از ۱۰ هزار راننده خودرو مسافربر را تحت کنترل نامحسوس قرار داد اما ۲۷ خرداد ۸۷ بار دیگر خبر رسید زن جوانی به دام شکارچی شب افتاده و جنازه اش در کمالشهر کرج رها شده است.
در فهرست متهمان و مظنونان ، مسافربری به نام «امید» که پیکان قهوه ای داشت و شش فقره پیشینه کیفری از جمله ، چهاربار دزدی، یک فقره کیف قاپی و یک فقره آدم ربایی در پرونده اش ثبت شده بود بیش از بقیه ، شک کارآگاهان را برانگیخت.
جنایتکار ، هشتمین قربانی را برای رد گم کردن به طرز متفاوتی کشت و جنازه اش را در خیابان «منبع آب» مهرشهر رها کرد.در همین حال ، متهم اصلی با پیکان قهوه ای اش در رامسر ردیابی شد.او که خونسرد به نظر می رسید در بازجویی مقدماتی ، منکر اطلاع از قتل زنجیره ای هشت زن در کرج بود اما وقتی فهرست تماس تلفنی با ششمین قربانی را دید چاره ای جز بازگویی حقیقت نیافت.
«امید» مدعی بود چون یک زن به او نارو زد و تاوان سنگینی داد به فکر انتقام جویی افتاد.
جانی ۲۳ ساله با طعمه هایش طرح دوستی می ریخت و در حالی که پس از هشتمین جناین سریالی به همراه همسر ۱۶ ساله اش به رامسر گریخته بود تا در یک ویلا ، سرایداری کند نقره داغ شد.
وی در نخستین شاخه از بازجویی ها به کشتن هشت زن جوان در کرج اعتراف کرد و مشخص شد همسرش از جنایتها باخبر بوده است.این اما پایان ماجرا نبود و شکارچی شب در ادامه تجسسها از کشتن چهار زن دیگر در شمال کشور پرده برداشت.
در همین رابطه فرمانده پلیس استان تهران اعلام کرد : تا کنون ۱۰ جنایت «امید» به اثبات رسیده است اما هنوز جنازه های دو قربانی کشف نشده است.
سرتیپ «علیرضا اکبرشاهی» گفت:تلاش کارآگاهان برای تکمیل پازل این پرونده با جدیت ادامه دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:33  توسط pouya  | 

مطالب قدیمی‌تر